فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 633

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر 633
وقتی سیل آن روز در تالار سلطنتی بیهوش شد، خانواده‌اش نگران شدند که نکند اتفاقی برای او افتاده باشد. او هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، اما هیچ واکنشی به محیط اطراف نشان نمی‌داد، گویی به کما رفته بود.
این وضعیت باعث شد که هیلستون بسیار خشمگین شود. او از همه خواست که فورا هرچه در توان دارند به کار گیرند تا سیل را بیدار کنند. آنها از تمام منابعی که داشتند استفاده کردند.
اما هر روشی که امتحان کردند، بی‌نتیجه بود. هیچ چیزی او را بیدار نمی‌کرد. در همین حال، در اتاقی تاریک، وردن و راتن به خوبی می‌دانستند چرا سیل واکنش نشان نمی‌دهد، چون او به نوعی با آنها بود، نه در دنیای بیرون.
این دو ماجرا نمی‌توانست اتفاقی باشد.
در ابتدا، هر دوی آنها واقعاً نمی‌دانستند چطور باید با سیل برخورد کنند. حتی در زمانی که تنشی میانشان نبود، نزدیک شدن به او سخت به نظر می‌رسید. آنها به خاطر او در این اتاق تاریک گیر کرده بودند و مطمئن نبودند که آیا می‌توانند از آنجا خارج شوند یا نه.
پس از مدتی فکر کردن، هر دو به این نتیجه رسیدند که واقعاً نمی‌توانند او را برای وضعیتی که در آن بودند سرزنش کنند.
در آن رویداد، هیچ شانسی برای فرار نداشتند؛ اکنون این موضوع را درک می‌کردند. هیلستون به سیل دروغ گفته بود، و او به‌طور طبیعی پیروز آن رویداد می‌شد.
اگر وردن و راتن هم در موقعیت سیل بودند، شاید همین کار را می‌کردند.
وردن پرسید: «سیل، واقعاً نمی‌خوای برگردی؟»
سیل فریاد زد: «اون دروغگو، من دیگه هیچ وقت نمیخوام اونو ببینم. دروغگو، دروغگو، دروغگو!» و دوباره از حال رفت.
این وضعیت برای مدتی ادامه داشت. آنها فکر می‌کردند شاید بعد از چند روز آرام شود، اما سیل مصمم بود که به بدنش برنگردد. به نوعی برای سیل خوب بود که تمام روز در اتاق تاریک گیر کرده باشد، اما برای وردن و راتن این شکنجه بود.
آن‌ها هیچ طعم یا بوی غذایی را حس نمی‌کردند، گفتگویی جز بین خودشان نداشتند و چیزی برای سرگرمی وجود نداشت. در نهایت، سیل متوجه این موضوع شد و کمی احساس گناه کرد. او شروع به فکر کردن کرد که آیا کاری می‌تواند برایشان انجام دهد.
سیل گفت: «اگه می‌خواین، یکی از شما می‌تونه به جای من بیرون بره.» ناگهان یک صندلی عجیب در اتاق ظاهر شد.
وردن و راتن نگاهی به هم انداختند و لحظه بعد، راتن وردن را کنار زد و به سمت صندلی دوید. راتن فریاد زد: «تو می‌تونی یه مدت اینجا بمونی!» 
وردن فریاد زد: «صبر کن! اگر الان بری بیرون باید با همه‌ حرف بزنی. باید تظاهر کنی که سیل هستی و سعی کنی راهی برای خروج از اینجا پیدا کنی. مطمئنی که می‌تونی همه این کارها رو انجام بدی؟»
وقتی که دستش داشت به صندلی می‌رسید حرف...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی