فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 636

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
هیلستون آرام به سمت گروه قدم برداشت. او مردی بزرگ و عضلانی بود. هر قدمی که در شن‌ها می‌گذاشت، پاهایش فرو می‌رفت، اما در چهره‌اش هیچ نشانی از ترس دیده نمی‌شد.
بچه‌ها و زنجیر‌شده‌ها پشت سر وردن ایستاده بودند، که در واقع در حال حاضر سیل بود. او به همه آنها امید داده بود، آنها را تا اینجا هدایت کرده بود و حالا منتظر بود تا برای عبور از آخرین مانع عمل کند. تنها مشکل این بود که اگر این یک مانع بود، پس مانعی بود که تا ابرها می‌رسید. چیزی غیرممکن برای هر کسی که بخواهد از آن عبور کند.
ناگهان سیل تغییر کرد و لحظه‌ای که صندلی خالی شد، بدن در حال سقوط بود. اما در آخرین لحظه، راتن کنترل اوضاع را به دست گرفت.
وردن با تعجب از سیل پرسید: «داری چیکار می‌کنی؟» در حالی که سیل به گوشه‌ای برگشت و سرش را بین زانوهایش پنهان کرد.
وردن ملتمسانه گفت: «می‌خواستی این بچه‌ها رو نجات بدی، نه؟ ما اونا رو تا اینجا آوردیم، و حالا وقتشه که یه کاری بکنیم. اگه من یا راتن جلو بریم، شانسی نداریم. ولی شاید با کمک تو بتونیم کاری کنیم.»
اما سیل او را کاملاً نادیده گرفت و همچنان سرش را بین زانوهایش فرو برد.
راتن گفت: «بی‌فایده‌ست. ما تو این ماجرا تنها موندیم. فکر کنم هنوز نتونسته با چیزی که قبلاً اتفاق افتاده کنار بیاد، ولی سیل اینجا جاییه که من و تو فرق داریم. می‌دونی؟ اگه جای تو بودم نمی‌نشستم و غصه بخورم. عصبانی می‌شدم، از این حرومزاده‌ای که همه این بلاها رو سرمون آورده!» راتن این را گفت و به سمت جلو حمله کرد.
بچه‌ها دنبالش نرفتند، اما سه یا چهار زنجیر‌شده به دنبالش راه افتادند. وقتی نزدیک‌تر شدند، موجی از انرژی به سمتشان آمد و لرزه‌ای به ستون فقراتشان انداخت. این لرزه سرعتشان را کم کرد و در نهایت بعضی از آن‌ها در وسط شن‌ها متوقف شدند.
راتن هم این موج را احساس کرد و شاید او هم متوقف می‌شد و هاله ترسناک هیلستون او را در مسیرش نگه می‌داشت. اما او قبلاً هم قدرتی مشابه این را تجربه کرده بود؛ یکبار در پادشاه خون‌آشام‌ها ، و بار دیگر در مردی به نام آرتور.
به خاطر همین تجربه‌ها، او به اندازه بقیه تحت تأثیر قرار نگرفت.
در نهایت، تنها راتن و یکی دیگر توانستند به جایی که هیلستون ایستاده بود برسند.
هیلستون گفت: «اوه، هنوزم داری جلو میای؟ تأثیرگذاره، ولی حیف که حتی تو این وضعیت هم نمی‌تونی جلوی من بایستی.» هیلستون ناگهان پشت سر زنجیر‌شده‌ای که کنار راتن بود، ظاهر شد. وقتی راتن برگشت، دید که همراهش که با او حمله کرده بود، روی زمین افتاده و مرده است.
راتن حتی نفهمید چه اتفاقی افتاد.
«یه توانایی... تله‌پورت آنی! این یکی کار رو سخت می‌کنه.» با فکر کردن به این موضوع، او قابلیت نامرئی شدنش را فعال کرد.
ولی هنوز یک قدم برنداشته بود که هیلستون به او درست در ناحیه شکمش ضربه‌ای زد. ضربه‌ای قوی و محکم که او را به هوا پرتاب کرد.
هیلستون گفت: «شن بدترین جا برای استفاده از این تواناییه. من می‌تون...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی