فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 28

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 28: بزدلی و شجاعت

حرف‌های بای زه‌مین همه حاضران را مات‌ومبهوت کرد. فارغ از اینکه معلم بودند یا دانشجو، افرادی که می‌توانستند در این جلسه کوچک شرکت کنند و نظرات خود را بیان کنند، با چهره‌های تهی به جلو خیره شدند.

شانگوان اخم کرد و ناگهان احساس کرد که مشکلی در این وضعیت وجود دارد. مغز او مانند یک ابررایانه بود، آنچه را که اتفاق افتاده بود به یاد می‌آورد و خیلی زود چشمانش به آرامی برق زد، گویی بالاخره همه چیز را فهمیده بود.

چن‌هه که همیشه حالتی آرام در چهره داشت، نمی‌توانست در این جو سنگین درست نفس بکشد و چنان به بای زه‌مین نگاه می‌کرد که گویی یک بیگانه ناشناس است.

تا به حال، اگرچه مدت زمانی که آنها با هم سپری کرده بودند زیاد نبود، اما چن‌هه، بای زه‌مین را شخصی شناخته بود که بیشتر از همراهی با دیگران، از تنهایی لذت می‌برد و معمولا کاملا آرام است. بنابراین حالا که دید دیوانه شده است و چنین سخنان متکبرانه‌ای می‌گوید، نمی‌دانست چه عکس‌العملی نشان دهد.

علاوه بر این، چن‌هه در اولین روز آخرالزمان پس از ورود ثبت روح به این دنیا، قدرت لیانگ پنگ را بسیار وحشتناک می‌دید. تنها یک ضربه چکش او کافی بود تا بدن یک زامبی را به تلی از خمیر گوشت تبدیل کنه!

«چه تکبری، بچه ننر!» چشمان لیانگ پنگ به اندازه چشمان یک گاو نر خشمگین باز شد. ریشش می‌لرزید و طوری به بای زه‌مین نگاه کرد که انگار هر لحظه می‌خواهد بر او بپرد.

لیانگ پنگ سرعت بای زه‌مین را در آن زمان دیده بود که سر زامبی‌ها را جدا کرد. لیانگ پنگ اگرچه سریع بود، اما معتقد بود که در چنین فاصله‌ای فقط باید دستی را دراز کند تا او را مانند مورچه له کند. این اعتماد به قدرت بدنی‌اش بود!

چشمان بای زه‌مین درحالی‌که به مردی که مانند یک غول کوچک بود نگاه می‌کرد، با یک سردی برق زد.

حال‌وهوای فعلی او دست کم غم‌انگیز بود. انگار همین کافی نبود، دست چپش هنوز درد می‌کرد، شاید خانواده‌اش از گرسنگی رنج می‌بردند یا چه کسی‌می داند، چه سختی پیش‌رویشان بود... از آنجایی که این شخص خوب نمی‌فهمد و کلمات به او نمی‌رسد، کمی درد ممکن است معنای کلمه ترس را به او بفهماند...

بای زه‌مین یک قدم جلوتر رفت و می‌خواست حرکتش را انجام دهد که صدای سرد اما زیبا مانع او شد: «باشه، بیا همون‌طور که تو می‌گی عمل کنیم.»

همه با تعجب و ناباوری به شانگوان نگاه کردند. حتی خود بای زه‌مین هم تعجب کرده بود که این زن به همین راحتی و بدون استدلال با حرف‌هایش موافقت کرده است.

چن‌هه با تعجب به دوست دوران کودکی‌اش نگاه کرد. «تو... از چیزی که می‌گی مطمئنی؟» بر کسی پوشیده نبود که سال‌ها عاشق او بوده است؛ بنابراین، او به خوبی می‌دانست که او زن باهوشی است. با این حال نفهمید که چرا او چنین ایده‌ای را پذیرفته است که مشخصا در حال حاضر چیز خوبی نبود.

شانگوان به آرامی سرش را تکان داد اما چیزی توضیح نداد. در میان حاضران، فقط او متوجه شده بود که حال بای زه‌مین از نظر روانی خسته و نابود است و اگر به موقع حرفش را قطع نمی‌کرد، احتمالا اوضاع از کنترل خارج می‌شد. در حال حاضر، آخرین چیزی که آنها نیاز داشتند، نبرد داخلی بود.

شانگوان بی‌تفاوت به بای زه‌مین نگاه کرد و به آرامی توضیح داد: «در حالی که من با چیزی که گفتی موافقم، باید چیزی که توی ذهنته رو...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی