جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 37
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۷: داشتن قدرت ولی ناتوانی به دلیل همراهان
با احساس روحیه بسیار بد شانگوان، هیچ یک از بازماندگان جرات گفتن یک کلمه را هم نداشتند و به حمل کوله پشتی های سنگین و کیسه های پر از غذا و نوشیدنی ادامه دادند.
«اینجاست...» هی یوهان با تردید به یک ساختمان چهار طبقه در یک خیابان آن طرفتر اشاره کرد و همه با شنیدن حرف او ایستادند.
شانگوان در زیر چشمان محتاط همه، بی تفاوت سری تکان داد و به آرامی به جلو رفت و چن هی از نزدیک و پشت سرش او را دنبال کرد.
لیانگ پنگ نیز کمی عقب تر رفت. از این گذشته، به عنوان عضوی از این گروه، شانگوان یک دارایی مهم بود و لیانگ پنگ حاضر نبود مرگ او را ببیند، زیرا این بدان معنا بود که زندگی او از آن به بعد سخت تر می شد.
بای زهمین اما، در میان بازماندگان آمیخته شده و با صدای آرامی که هیچ کس نمی شنید، زمزمه کرد: «هی، لیلیث... این همون مردی نیست که سه روز پیش قصد کشتن من رو داشت؟»
«دقیقتر بخوایم بگیم، اون کسیه که این جمعیت زامبیها رو هم جذب کرده.» لیلیث در حالی که چندین متر بالاتر از سطح زمین شناور بود، با لبخندی معمولی سری تکان داد. با چشمانی پر از کنجکاوی به بای زهمین نگاه کرد و پرسید: «خب، حالا میخوای چکار کنی؟»
«فقط صبر کن و ببین.» بای زهمین بی تفاوت جوابش را داد. با این حال، چشمانش با یک سردی غیر محسوس برق زد.
پس به خودت جرات دادی که با استفاده از زامبیها من رو بکشی؟ تاوان این اشتباه رو نشونت میدم!
...
چیائو لانگ در حالی که آغوشش را کاملا باز میکرد، با هیجان فریاد زد: «اوه! واقعاً خودت هستی، شانگوان!»در حالی که به منحنی های بدن زن زیبای مقابلش خیره شده بود، چشمانش برق زد.
شانگوان بدون شک زیباترین زنی بود که او در تمام عمرش دیده بود! فقط چنین زنی لیاقت ملکهی او بودن را داشت!
«شما چیائو لانگ، رهبر این گروه هستید که خودش رو پادشاه صدا میزنه؟» صدای شانگوان وقتی که با خونسردی به او نگاه می کرد سرد و خشک بود.
«درسته.» چیائو لانگ در حالی که سرش را تکان میداد حرفش را تایید کرد. او ابتدا چن هه و سپس لیانگ پنگ را برانداز کرد و سپس گفت: «می بینم که شما هم مبارزهای خوبی دارین، چطوره به لشکر به این پادشاه ملحق بشید؟ من می تونم بهترین رفتا...
کتابهای تصادفی



