جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 43
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 43: زندگی سخت
سخنان شانگوان، جو را حتی بیشتر از آنچه بود سنگین کرد و چشمان معدود حاضران، از جمله مینگ شی شی تازهوارد، ناخودآگاه به سمت بای زهمین چرخید و منتظر پاسخش بودند.
نگاه شانگوان در چشمان بای زهمین دوخته شد. میخواست صبر کند و ببیند پس از گفتن این کلمات چه نوع پاسخی از دهانش خواهد شد. هرچند، او فکر کرد با توجه به اینکه بای زهمین تاکنون چقدر بیتفاوت بوده است، از این کار امتناع میکند.
هرچه باشد چه کسی جانش را بهخاطر یک کلمهی ناچیز که در گذشته ذکر شده است به خطر میاندازد؟ چه رسد به اینکه این مرد باشد. به بیان صادقانه، شانگوان از قبل آمادگی ذهنی برای شنیدن پاسخ منفیاش را داشت.
با این حال بای زهمین با کمال تعجب سرش را به آرامی تکان داد و شمرده گفت: «خوبه. از اونجایی که اینطوری میگی پس بهت کمک میکنم تا اون افراد رو نجات بدی... کم کمش قول میدم با تمام توان کمک کنم.»
پدر بای زمین مردی سختگیر بود که به ندرت احساساتش را ابراز میکرد و چندان درگیر آموزش بای زهمین نمی شد زیرا میدانست که افکارش قدیمی شده است. با این وجود، تنها یک چیز وجود داشت که همیشه از کودکی به بای زهمین یادآوری میکرد: «حرف یه مرد از خود طلا باارزشتره. اگه حتی نمیتونی به قولهات عمل کنی پس لیاقت اینکه مرد شناخته بشی رو نداری.»
بای زهمین ممکن است ایرادات بیشماری داشته باشد، اما او همیشه به قولش وفا میکند و به پدر و مادرش احترام میگذاشت، پدر و مادری که همه چیز را فدا کردند تا او را بزرگ کرده و بهترین زندگی را نصیبش کنند. فقیر؟ بله. اما هرگز ترسو و دروغگو نباش.
شانگ گوان بینگ شو به وضوح انتظار چنین پاسخی را از بای زهمین نداشت، تا حدی به خاطر بیزاری و نفرتش از مردان بود. از این رو وقتی دید که او سرش را تکان میدهد و بدون اینکه بیش از چند ثانیه معطل کند چنین کلماتی را میگوید، تعجب کرد و لحظهای نمیدانست چه جوابی دهد.
طوری به او نگاه کرد که انگار به یک موجود بیگانه نگاه میکند و با اندکی ناباوری پرسید: «الان چی گفتی؟»
بای زهمین به سوال او توجهی نکرد و همانطور که از جایش برخاست، گفت: «ما اول باید بعضی چیزها رو برنامهریزی کنیم. دست چپ من در حال حاضر به خاطر مبارزهم با سوسک سوزان مرتبه اول سه روز پیش، شکسته و برای بهبودی کامل کمی زمان میخوام.»
بای زهمین با گفتن این حرف، دست چپش را در زوایای مختلف حرکت داد و همه به سرعت متوجه شدند که دستی که با دستکش عجیبی پوشانده شده بود، بهطور نامنظم حرکت میکند ...