جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 56
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 56: تفاوتهای بین گذشته و زمان حال
«اه؟ ببخشید، نشنیدم چی گفتی.» شانگوان ابروهایش را کمی در هم کشید و اندکی نزدیکتر، به جلو خم شد.
او وانمود نمیکرد چیزی نشنیده است، مشکل این بود که او واقعا نشنیده بود! از آنجایی که بای زهمین به دلیل دردی که احساس میکرد با صدای خیلی کمی صحبت کرده بود و خود شانگوان در نتیجهی از دست دادن ناگهانی تمام مانا، دچار خستگی ذهنی شده بود، در اثر این اتفاقات در چیزی که یکی میخواست بگوید و دیگری میخواست بشنود مشکلی پیش آمد.
بای زهمین قبل از اینکه سرش را تکان دهد، لحظهای به او نگاه کرد و سپس آرام گفت: «چیزی نیست.»
به هر حال نیازی نبود به او چیزی بگوید. با توجه به اینکه تا این اندازه باهوش بود، او احتمالا از قبل این را میدانست.
شانگوان به بحث قبلی ادامه نداد و در عوض به خونی که از دست او میچکید نگاه کرد و پرسید: «ضمنا، حالت خوبه؟»
«نیازی به نگرانی نیست، چیز مهمی به حساب نمیآد.» بای زهمین دستش را تکان داد و به گونهای رفتار کرد که انگار چیزی نیست.
در واقع، به جز دردی که از رگهای خونیاش میآمد، تا زمانی که مراقب باشد و یکی دو روز جریان خونش را به زور کنترل نکند، باید خوب شود.
«فهمیدم.» شانگوان سرش را تکان داد و دیگر سوالی نپرسید.
چن هه در همان لحظه از جایش بلند شد و به دو نفر نگاه کرد. «هی، شماها! هردوتون خوبید؟»
بای زهمین به او نگاه کرد و با دیدن اینکه چگونه چشمانش به شانگوان خیره شده است، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
این شخص واقعا تابلو بود...
اگرچه چن هه از آن دو پرسید، این کار را در واقع از روی ادب و اینکه همهی آنها یک تیم بودند انجام داد. اما بای زهمین میتوانست ببیند نگرانی واقعی این کماندار خوشتیپ، زیبایی یخی است که لباس سفید بر تن دارد.
«به جز خستگی مانا هیچ مشکلی ندارم.» شانگوان سرش را به آرامی تکان داد و نتوانست دوباره با اخم به خون سرخ روی دست بای زهمین نگاه نکند.
«منم خوبم.» بای زهمین همان پاسخ را داد و توجهش را از آنها برگرداند و به لیانگ پنگ نگاه کرد. «هی، گندهبک. حالت خوبه؟»...
کتابهای تصادفی


