جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 60
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 60: نقشههایی برای خروج از دانشگاه
درست بود که زامبی تکاملیافته با پوستآبی پس از فهمیدن اینکه اگر با کل گروه بای زهمین مقابله کند، در نهایت میمیرد، سعی کرده بود فرار کند، امّا این لزوماً به این معنی نیست که یک موجود باهوش است. این احتمالاً فقط یک غریزهنبرد بود، زیرا زامبی تکاملیافته میتوانست حس کند در کدام جنگها میتواند پیروز شود و در کدام جنگها امیدی بهپیروزی نداشت.
از آنجایی که جهان بهنوعی جنگل وحشی تبدیل شده بود، بهراحتی میتوان فرض کرد که زامبی تکاملیافته، بهعنوان یک موجود که رسماً تکاملیافته است، میتواند تا تعداد نسبتاً کمی از زامبیها را فرماندهی کند. این طبیعی بود، همانطور که شیرهای بالغ رهبر دسته بودند و شیرهای کوچکتر یا ضعیفتر را هدایت میکردند.
احتمالاً زامبی تکاملیافته بهدلیل وجود این گیاه جهشیافته نمیخواست زامبیهای دیگر در طبقه چهارم باشند زیرا آن گیاه برای او یک گنج محسوب میشد و احتمالاً نگران بود که این گیاه از او گرفتهشود.
اما مشکلی در مورد این گیاهکوچک وجود داشت و آن این بود که درحالیکه بای زهمین حدود 80٪ مطمئن بود که این گیاه گنج خوبی برای بدن است، 20٪ دیگر چیزی بود که او را از خوردن یکی از میوههای آن باز میداشت.
80٪ در مقابل 20% مقدار قابلتوجهی بالاتر بود، بااینحال آن 20%، 0% نبود و اگر حدس بای زهمین اشتباه بود، همانطور که لیلیث گفته بود، احتمالاً بدن او درنهایت به شکل غبارخونی منفجر میشد و این چیزی بود که او چندان از تصورش خشنود نبود.
آیا مضحک نیست که بهجای اینکه درحال جنگیدن بمیرد، از خوردن چیزی که نمیدانست چیست بمیرد؟ البته اینطور نبود که او قصد مرگ داشته باشد. اما اگر واقعاً مجبور بود بمیرد، چنین مرگ رقتانگیزی را نمیخواست.
بای زهمین به لیلیث نگاه کرد و سرش را خاراند که نمیدانست باید چه کند: «لیلیث، هیچ راهی وجود نداره که بفهمی این گیاه جهشیافته خوبه یا نه؟»
لیلیث شانههایش را بالا انداخت و با صدایی ناتوان گفت: «من یک موجود همهچیز دان نیستم. بای زهمین، همونجور که قبلاً بهت گفتم، هر دنیا بهمعنای یک دنیای متفاوت از ...
کتابهای تصادفی



