جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 64
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 64: وجودی بیبدیل!
هم بای زهمین و هم لیلیث در سکوت کامل باقی ماندند و همچنان به پیام سبزی که در شبکیهی چشم چشمک میزد نگاه میکردند، تقریبا مثل این بود که در انتظار تغییر پیام همانند پیام تبلیغاتی کنار جاده بودند. حیف که واقعیت همان چیزی بود که پیشرویشان قرار داشت و نمیشد آن را تغییر داد.
بای زهمین بیاختیار به لیلیث نگاه کرد و با اخم پرسید: «هی، خانم وجود بالاتر. چه خبره؟ چطور ممکنه همچین ماموریت احمقانهای بهم داده بشه؟»
خواستن از یک وجود بیرتبه برای شکست دادن و کشتن یک موجود مرتبه اول از قبل بیاندازه احمقانه بود اما این یکی در سطح متفاوتی قرار داشت!
لیلیث نفس عمیقی کشید و باعث شد منحنیهای چشمگیرش بیشتر پف کنند، انگار میخواستند از تکهی پارچهی ابریشمی نازکی که به شکلی بیرحمانه آنها را در خود جای داده بود رهایی یابند. هرچند بای زهمین که تنها فردی بود که میتوانست چنین منظره ای را تماشا کند حالوهوای چنین چیزی را نداشت.
با صمیمیت تمام به بای زهمین نگاه کرد و صادقانه پاسخ داد: «این اولین باره که توی تمام زندگیم همچین چیزی میبینم. دیدنش به کنار، هیچوقت نشنیدم کسی توی اولین پیشرفت حرفهش با همچین چالش بیرحمانهای روبهرو بشه.»
بای زهمین با اندوه خندید. «ها ها... میدونستم.» و در همان حال که سرش را به دیوار تکیه داده بود شانههایش اندکی پائین آمدند و آهی از فرط خستگی کشید.
اکنون که نمیتوانست دیگر قدرت روح جذب کند یا افزایش سطح دهد، تنها میتوانست به نحوی تلاش کند تا آن الزامات تکاملی مضحک را برآورده کند یا در غیر این صورت هنگامی که سطح و مرتبهی او از موجودات تکامیلیافته و انسانها عقب بیفتد، فقط مرگ انتظارش را خواهد کشید.
در حین خیره شدن به او پرسید: «از انتخاب کلاس پشیمون شدی؟» و در همان بین به آرامی دستش را که همچنان در دست او چسبیده بود بدون اینکه رها کند فشار داد.
بای زهمین حتی درنگ نکرد و سرش را تکان داد. «نه.....
کتابهای تصادفی


