جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 68
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 68: قویترین شخص پادشاه است! (بخش آخر)
برخی افراد پس از شنیدن سخنان پی وانگ سر خود را پایین انداختند و شماری دیگر با یکدیگر زمزمه کردند. هیچکس نمیتوانست تا حدودی درست بودن حرفهای او را انکار کند. هرچه باشد چه کسی واقعا حاضر بود زندگیاش را به خطر بیندازد مگر اینکه انجام این کار بسیار ضروری باشد؟ در حقیقت اکثر دانشجویانی که تا به حال مرده بودند، به این دلیل جانشان را از دست دادند که حتی زمانی که زامبیها آنها را در گوشهای گیر انداخته بودند و راهی برای خروج نداشتند، جرات نمیکردند مبارزه کنند.
حتی در بین افرادی که حاضر شده بودند برای انجام کارهای تدارکاتی بیرون بروند، عدهای بودند که این کار را فقط برای سیر شدن و نه به دلیل خاص دیگری انجام دادند. اگر مجبور بودند انتخاب کنند، طبیعتا ترجیح میدهند در امنترین مکان ممکن بمانند.
شانگوان پس از پایان صحبتهای پی وانگ به آرامی سر تکان داد و با همان حالت بیتفاوتی که تشخیص افکارش را سخت میکرد به او نگاه کرد. «تمام حرفهات همین بود؟»
«درسته.» پی وانگ سرش را تکان داد و اکنون با دیدن اینکه هیچکس حرفهای قبلیاش را رد نمیکند، احساس اعتمادبهنفس بیشتری میکرد. «ما میخوایم مثل بقیه باهامون رفتار بشه. هرچی باشه اگه کسی نخواد کار کنه، اینطور نیست که مجبور بشیم، درست نمیگم؟ یا مثلا چی میشه، ول میشیم تا از گرسنگی بمیریم؟»
شانگوان آهی از خستگی کشید و جوری به پی وانگ نگاه کرد که انگار یک کودن است. «فکر نمیکنم کسی اینجا از گرسنگی بمیره. در گذشته، مردم کار میکردن و بسته به تلاششون حقوق میگرفتن، و الان که جامعه توی هرجومرج فرو رفته، مردم هنوز باید باهم همکاری کنند تا کارها به یه شکلی انجام بشه. از اونجایی که پول توی شرایط فعلیمون ارزش چندانی نداره غذا بهترین ارزه. شما میخواید بهتر بخورید؟ پس کار کنید و به دستش بیارید.»
شانگوان با گفتن این حرف برگشت و میخواست برود، اما ناگهان ایستاد و با سردی به پی وانگ نگاه کرد.
«فقط یه چیز دیگه... اگه هرکدومتون جرات کنه پشت سر ما که ازتون مراقبت میکنیم حرف بدی بزنه، پس بهتره خودش رو برا...
کتابهای تصادفی

