جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 69
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 68: سخت بودن کنترل مانا
شب ششمین روز از زمان شروع آخرالزمان بدون سروصدای زیاد و هیچ چیز قابل توجهی به پایان رسید، به جز اینکه غرش وحشتناک گاهوبیگاه برخی موجودات از دوردست شنیده میشد.
با نزول اولین پرتوی نور خورشید، هفتمین روز از ورود ثبت روح به زمین سرانجام رسما آغاز شد، یک هفته از تغییر جهان و سقوط جامعه میگذرد.
هنگامی که بای زهمین با دیگر رهبران گروه و زیردستانش ملاقات کرد، معلمان یکییکی بازماندگان را از خواب بیدار میکردند.
بدون تاخیر زیاد و استفادهی بسیار از نوری که روز فراهم میکرد، یک صبحانهی ساده شامل یک نان گرد بخارپز برای کسانی که مایل به کار نبودند، دو نان گرد برای افرادی که حاضر به کار بودند و دو نان گرد به همراه یک شیر پاکتی برای جنگجویان مهیا شد.
وو ییجون به پاکت شیری که در دستانش بود نگاه کرد و بیاختیار در درونش احساس تلخی کرد. در گذشته، او هرگز طعم شیر بستهبندی شدهی چین را نمیچشید زیرا موارد ابتلا به سرطان در افراد شایع بود و او مطلقا هرگز چیزی جز شیر وارداتی نمینوشید. با این وجود، پس از شش روز گرسنگی، این شاهزاده خانم کوچک فهمیده بود که دنیای گذشته دیگر وجود ندارد و با دردی که از تغییرات داشت، شیر را با لذت نوشید.
هرکسی که سریعتر از همه تطبیق پیدا میکرد، به احتمال زیاد زنده میماند و وو ییجون حاضر به مردن نبود، اهمیتی نداشت برای زنده ماندن باید چه کاری انجام میداد، تا زمانی که بتواند حیفیت خود را به عنوان یک زن حفظ کند انجامش میداد.
پس از صرف صبحانه، شانگوان؛ لیانگ پنگ و چن هه گروهی حدودا پنجاه یا شصت نفره از میان بازماندگانی که مایل به کار بودند انتخاب کردند و با احتیاط مسیرشان را به سمت داروخانه پیش بردند تا جسد سوسکهای سوزان مرتبه اول را بردارند و پس از بررسی اینکه آیا قابل خوردن هستند یا خیر، آنها را آماده کنند.
بای زهمین به گروه بازماندگانی که در گوشهی یک ساختمان ناپدید شدند نگاهی انداخت و سپس آن را به سمت سه شخص کنارش چرخاند. «بیاید بریم، وقتشه کارمون رو شروع کنیم.»
فو شوفنگ، کای جینگیی و ژونگ ده ایستاده بودند و با احترامی پنهان به او نگاه میکردند. هر سه تای آنها ...
کتابهای تصادفی

