جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 83
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 83: برههایی بزدل که مطیع هستند
چیزی که باعث شد بای زهمین احساس ناخوشایندی داشته باشد، این بود که حتی اگر پیش از این، این اشخاص را نمیشناخت و حتی نمیدانست آنها جزو بازماندگان هستند، وقتی آنها را کشت، حق انتخابی مبنی بر اینکه بخواهد بشناسد یا خیر نداشت.
دلیلش؟ به این دلیل بود که هر بار بای زهمین گردن یک بازمانده را میشکست، پیامهای زیر با حروف سبز رنگی که در شبکیهی چشم او چشمک میزد، پدید میآمد.
[شما قدرت روح چنلوچن سطح 0 را به دست آوردید.]
[شما قدرت روح میشیائوی سطح 0 را به دست آوردید.]
[شما قدرت روح....]
[شما...]
بارها و بارها بخش کوچکی از نیروی روح هر شخص جذب او میشد و بای زهمین توانست نامشان و چند چیز ساده نظیر سن هر کدام را یاد بگیرد. در مورد گرفتن نوعی قدرت از آنها... با توجه به اینکه تنها بازماندگان عادی بودند، بای زهمین طبیعتا انتظار چنین چیزی را نداشت.
مردم اغلب میگویند که چشمها دریچهی روح هستند و یک نگاه بیش از هزار کلمه را بیان میکنند، او در این لحظه آن را تایید کرد. بای زهمین که سرش را بلند کرد و دید همه با حالات چهرهی مختلف به او نگاه مینگرند؛ برخی با ترس به او مینگریستند، تعدادی دیگر قدردانی، شوک و ناباوری داشتند، بسیاری دیگر احساسات یا افکاری که فهمیدنشان دشوار بود را در نگاهشان دارا بودند.
«کسی که اول باعث این آشفتگی شد، کی بود؟»
در میان این همه سکوت و ناراحتی، صدایش تنها چیزی بود که در زیرزمین، با غرش گاه و بیگاه موجودی از دور شنیده میشد.
هر بار که نگاهش با یک بازمانده برخورد میکرد، بسیاری از آنها جرات نمیکردند مستقیماً به او بنگرند و جوری ناخودآگاه، نگاهشان را به اجساد روی زمین میانداختند که انگار میخواستند به یاد بیاورند این شخص با حالتی بیتفاوت آنها را کشته است.
بای زهمین نیز زیاد پافشاری نکرد و سری تکان داد: «متوجهم. از اونجایی که هیچکدومتون نمیخواید حرفی بزنید، پس حدس میزنم دیگه نیازی به خوردن نداشته باشید.»
کتابهای تصادفی