جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 86
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 86: چن هه مکتشف چیز تکاندهندهای است (بخش دوم - آخرین)
پس از رفع مشکل قبلی، بازماندگان، اجساد را به دستور مستقیم خود بای زهمین به کناری منتقل کردند؛ حتی آنهایی که از خون بیزار بودند یا نسبت به آن ترس داشتند و از دیدن اجساد بیجان میترسیدند، این بار مجبور به انجام کار شدند.
از آنجایی که همه میدانستند حال و هوای این خدای جدید مرگ در این لحظه خوب نیست، تمامشان مطیعانه شکایتهایشان را قورت دادند و اجساد را دسته دسته به اعماق زیرزمین کشاندند تا دیگر موجودات را جذب نکنند.
بای زهمین با مقداری حسرت به اجساد نگاه کرد. در واقع، او میخواست از یکی از آن افراد به عنوان نمونهی آزمایشی برای آزمایش با گیاه جهشیافته استفاده کند تا مطمئن شود یک گنجینهی واقعی است نه یک بمب ساعتی؛ با این حال، در نهایت تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد.
دلیلش هم ساده بود: او نمیخواست شانگوان و دیگران در مورد وجود این گیاه باخبر شوند؛ حداقل هنوز نه. در صورتی که آن زمان گیاه را بیرون آورد، راز فاش میشود و اگر یکی از سوژهها را به سمتی میکشید، مشکوک بود. از اینرو تا آنجا که به این موضوع مربوط میشد، دستانش موقتا بسته شد.
...
بای زهمین پس از دور شدن از سایر بازماندگان که هیچگونه توانایی رزمی نداشتند، به چن هه نگاه کرد و چشمانش را تنگ کرد.
«پس میشه توضیح بدی چی شده؟ امیدوارم دلیل خوبی برای تنهایی بیرون رفته باشی وگرنه...»
تمام آشوب پیش از این، از یک نقطه نظر خاص، ارتباط نزدیکی با چن هه داشت. بنابراین، اگر نمیتوانست توضیح خوبی بدهد، به احتمال زیاد بای زهمین نمیتوانست خودش را مهار کند و کم کمش او را بهخاطر بیمسئولیتی کتک میزد.
چن هه میخواست با شانگوان راجع به اتفاقی که تازگی رخ داده است حرف بزند، اما همچنین میتوانست فشار شدیدی که از بدن بای زهمین میآمد را احساس کند، پس عاقلانه تصمیم گرفت موضوع را به زمان دیگری موکول کند .
نفس عمیقی کشید و برای اولین بار در زندگیاش احساس کرد کوچک است. گویی توله سگ کوچکی میباشد که یک شیر گرسنه و وحشی به او مینگرد.
چن هه با دقت توضیح داد: «رفتم تا جاده رو پیدا کنم. با اینکه چند روز گذشته در تلاش ...
کتابهای تصادفی



