جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 104
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۰۴ - گذشته: منشأ مهارت قلب سنگی
بای زهمین تصمیم گرفت از شوخی کردن دست بردارد و لیلیث قبل از اینکه کمی به عقب برگردد بدون اینکه مستقیماً به او نگاه کند از ترس اینکه ناخواسته روی ذهنش تاثیر گذاشته و او را تبدیل به یک عروسک تحت کنترل کند، نگاهی کمی نگران به او انداخت.
بعد از چند ثانیه، او به آرامی پرسید: «خوبی؟»
او احساس بدی داشت، زیرا برای اولین بار در حال مقابله با متلکهای سرگرم کننده و جالب او بود و همین باعث شد تا کنترلش را تا حدودی بر انرژی طبیعی خودش از دست بدهد.
بای زهمین که در صدای او احساس گناه میکرد، طوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و لبخندی شاداب زد و با صدایی کمی پیچیده گفت: «همه چیز خوبه... اگرچه باید اعتراف کنم که تو واقعاً عالی هستی، لیلیث.»
توجه لیلیث با سخنان او جلب شد و با دیدن او که آرام عمل میکند، نه با چشمان عجیبی به او نگاه میکند و نه گاردش را در برابر او بالا میبرد، مخفیانه آهی از روی تسکین کشید.
«میدونم که فوق العادهم، مگه چندین بار بهت این حقیقت رو نگفتم؟» او قبل از اینکه با کنجکاوی بپرسد، به شوخی به خود بالید: «اما... چه بخشی از من رو شگفت انگیز میدونی؟»
بای زهمین قبل از اینکه تصمیم بگیرد اشکالی ندارد به او نشان دهد، لحظهای فکر کرد.
«این بخش...» چشمان لیلیث قبل از اینکه ناخوداگاه حرکت کنند کمی گشاد شدند.
«این مهارتیه که چند روز پیش بهدست آوردم.» بای زهمین صادقانه پاسخ داده و مهارت قلب سنگیاش را به لیلیث نشان داد.
«حالا فهمیدم.» لیلیث آهی کشید و سرش را به آرامی تکان داد. «صرف نظر از اینکه در موردش چه فکری میکنی، طبیعی نیست که رفتار و نگرشت بعد از کشتن یه انسان اونم برای اولین بار تا اون اندازه آروم و بیتفاوت باشه... اما با ورود یک مهارت مرتبه سوم فعال به صحنه، خب اوضاع واقعا متفاوت میشه.»
«منظورت چیه؟» بای زهمین پرسید و احساس کرد که ممکن است اطلاعات مهمی در مورد مهارت قلب سنگی او وجود داشته باشد.
«قبل از آن، من نیاز دارم که با من صادق باشی.» لیلیث به او خیره شد و با صدایی آرام از او پرسید: «بای زهمین، بهنظرت چرا این...
کتابهای تصادفی

