جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 110
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱۰ - چهارده روز، دو هفته و طی کردن مسیرهای جداگانه (قسمت ۳-آخر)
وقتی ده اتوبوس برای اولین بار در دو هفته گذشته محوطه دانشگاه را ترک میکردند، دانشجویان و معلمان نمیتوانستند آنچه را که میدیدند باور کنند، حتی اگر واقعیت درست جلوی چشمانشان بود.
خیابانهای اصلی که قبلاً به حدی شلوغ شده بودند که حتی شبها شبیه یک مرکز خرید به نظر میرسید، هیچ نشانی از زندگی در خودشان نداشتند. اتومبیلهایی که قبلاً با موتورهایشان دائماً روشن غرش میکردند، هنوز آنجا بودند اما دیگر خبری از صدای غرش موتورهایشان و کشیدن لاستیک چرخهایشان بر آسفالت نبود.
دهها خودرو با ساختمانها، خانهها، تیرهای چراغ برق و چراغهای راهنمایی برخورد کرده بودند. تعداد خودروهایی که در معرض دید خودروهای دیگر بودند حداقل به بیست عدد میرسید. کل خیابان با شیشههای شکسته، پلاستیک، فایبرگلاس، و برخی خانهها که توسط وسایل نقلیه بزرگتر خراب شده بود.
بازماندگان میتوانستند لکههای خون خشک شده را در همه جا ببینند و همچنین صدها جسد را که در خیابان و پیادهرو پراکنده شده بودند. برخی از آنها توسط یک ماشین زیر گرفته شده، برخی بهخاطر هرجومرج زیر دست و پا مانده و برخی دیگر توسط زامبیها یا هیولاهای دیگری خورده شده بودند زیرا نیش حیوانات و پاره شدن دست و پا در بسیاری از آنها دیده میشد.
تمام هیجانی که چند دقیقه قبل از خروج از محوطه دانشگاه احساس کردند ناپدید شده و دوباره چشمان بازماندگان از چنین منظره آخرالزمانیای پر از دلهره و ترس شد.
همه در بازهای از زندگی دربارهی آخرالزمان و ماجراجویی کردن در دنیای پس از آن خیالبافیهایی میکردند و ایدههای بزرگ و بینظیری برای عملی کردن در سر داشتند؛ با این حال، تخیل یک چیز بود و واقعیت چیز دیگر. ترس در مواجهه با مرگ واقعی تمام عقلانیت انسان را در خودش میبلعد و با ظاهر شدن خطر واقعی که در گوش فرد آیهی مرگ میخواند، آن شهامتی که افراد در سر خودشان میپروراندن مانند حباب صابون ترکیده و غیب میشود.
بای زهمین هم که در اولین اتوبوسی که حرکت کاروان کوچک ده نفرهای را هدایت می...
کتابهای تصادفی

