جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 111
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱۱ - تیراندازی
«توام همینطور بچه خوشگل.» لیانگپنگ سپس با لحنی بازیگوش گفت: «در ضمن، صادقانه بهت بگم بهنظرم باید اون دختر یخی رو فراموش کنی و برای خودت یه دختر بهتر پیدا کنی. فکر نمیکنی اینطوری بهتر باشه؟»
چنهه از خجالت سرخ شد و با لگد به او زد گفت: «برو به جهنم مرد...»
لیانگپنگ قبل از اینکه به شانگوان بیتفاوت نگاه کند، بلندبلند خندید.
شانگوان هم کمی سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. این خداحافظی او بود.
«خب، من حدس میزنم گرفتن همین واکنش هم از سمت تو برام کافی باشه.» لیانگپنگ سرش را تکان داد و بدون اینکه بداند بخندد یا گریه کند، گفت: «در واقع اگه بهجای اینکار بهم یه چیز خوب و مهربونانه میگفتی تعجب میکردم.»
بدون حرف دیگری، لیانگپنگ برگشت و به سمت اتوبوسی که از آن پیاده شده بود رفت.
سه روز پیش، هنگامی که گروه متوجه شد که همه آنها به یک سمت نخواهند رفت، بای زهمین و بقیه اعلام کردند که برخی به جنوب و برخی دیگر به شمال خواهند رفت.
بازماندگانی که خانوادههایشان در بخش شمالی شهر روییلین بود به سرعت گفتند که میخواهند لیانگپنگ را دنبال کرده تا خانوادههایشان را پیدا کنند. تعداد این دسته کمتر از صد نفر بود. در مورد اینکه آیا خانوادههای آنها زنده هستند یا نه، چیزی مشخص نبود اما امید بالایی هم به این موضوع نداشتند.
علاوه بر اتوبوس بازماندگان، اتوبوس دوم مملو از موادی مانند گوشت، گوشت موجودات جهشیافته، دانههای برنج، رشته فرنگی، آب و برخی وسایل تجملاتی کوچک مانند شیر بود نیز موتور خود را روشن کرد.
لیانگپنگ به عنوان یکی از رهبران اصلی که از روز اول دائماً در حال جنگ بود و مقدار زیادی تدارکات را به دست آورده و طبیعتاً حق داشت سهم قابل توجهی را نیز به خود اختصاص دهد و بای زهمین آنقدر ظالم نبود که همه چیز را از شخصی که شانهبهشانه او جنگیده بود بگیرد.
کمی بعد، دو اتوبوس با یکی از عقب و دیگری در جلو به آرامی در جهت شمال حرکت کردند.
با ناپدید شدن دو اتوبوس از دید افراد، بای زهمین اعلام کرد: «ما هم باید حرکت را شروع کنیم. هنوز کار زیادی داریم.»
...کتابهای تصادفی


