جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 109
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۰۹ - چهارده روز، دو هفته و طی کردن مسیرهای جداگانه (قسمت ۲)
بای زهمین به پنجره نزدیک شد و به بیرون نگاه کرد. قبل از اینکه ناخواسته آهی بکشد، لحظهای در چشمانش نگاهی از آرامش درخشید.
«بالاخره تموم شد.»
شعلههای سرخ شعلههایی بودند که از یک مهارت مرتبه سوم میآمدند، در حالی که قدرت یک مهارت مرتبه سوم را نداشتند زیرا فقط شعلههای باقی مانده از آن بودند ولی قطعاً نمیشد آنها را مثل شعلههای معمولی در نظر گرفت.
در آن زمان، وقتی که بای زهمین نیزهی سهشاخ خونی را که با شعلههای قرمز رنگ پوشانده بود و با طوفان باد تقویتش کرده و به فضا پرتاب میکرد، شعلههای آتش به آرامی جنگل جهش یافته را احاطه و بنزین و روغن قابل اشتعال کمک زیادی به افزایش قدرت آتش کرده بودند.
از این رو، حتی پس از گذشت بیش از دو روز، جنگل همچنان با شدت در حال سوختن بود و در طول شب شعلههای سرخ آسمان را روشن کرده و صدای سوختن شعلهها حتی از دور شنیده میشد. به همین خاطر هم گروه چهارصد نفرهی نجاتیافتگان راهی برای ترک دانشگاه نداشتند.
درست بود که آنها میتوانستند جنگل را با استفاده از مناطقی که قبلاً بهصورت کامل سوخته بودند دور بزنند، اما این امر نیز خطر بالایی داشت چرا که لاستیک اتوبوسها هم در تماس با زمین گرم، به دلیل دمای بالا مشتعل میشدند.
با این حال، ظاهراً همه چیز زمانی در طول شب یا درست قبل از بیدار شدن بای زهمین به پایان رسیده بود.
«زهمین کوچولو الان وقت ورود به دنیای واقعیه.» لیلیث از جایش بلند شد و در حالی که با چشمانی درخشان به او نگاه میکرد، کتاب را به آرامی در دستانش بست.
بای زهمین سرش را تکان داد و به سمت در رفت و به لیلیث پاسخ داد: «درسته، وقتش رسیده.»
* * *
طبقه ابتدایی کتابخانه.
کمی بعد از هفت صبح بود و بازماندگان تازه صبحانه هایشان را تمام کرده بودند.
برخی از آنها لبخندهای رضایتبخشی بر لبهایشان بود و برخی دیگر نیمهراضی بهنظر میرسیدند و اغلب با گرسنگی به لوازم نگاه میکردند. در حالی که برخی دیگر با ناراحتی به دانههای کوچک برنج سفید باقی مانده خیره بودند.
پس از صرف مدت زی...
کتابهای تصادفی
