جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 112
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱۲ - یانگپی
در طبقه سوم یک خانه ویلایی، گروهی پانزده نفر در سکوت جمع شده بودند. برخی از آنها به سادگی نشسته و برخی دیگر به دیوار تکیه داده و دو نفر از آنها در حالی که با دوربین به دوردست نگاه میکردند، کنار پنجره خم شده بودند.
از همه بیشتر تعجبآور این بود که اگرچه گروه به وضوح آموزش خاصی ندیده بودند، اما پنج نفر از آنها دارای تپانچه نوع ۵۴ با چندین گلوله بودند. در مورد بقیه، برخی دارای چوب بیسبال، لولههای فولادی، چاقوهای ارتشی، قمه و سایر سلاحهای سرد را در اختیار داشتند.
مردی ریشبلند و تنومند بدون اینکه چشم از گروه بازماندگانی که کار میکردند بردارد، اشاره کرد: «تقریبا پونزده دقیقه گذشته ولی اون بچههایی که وارد آژانس شدن هنوز بیرون نیومدن.»
مرد دیگری که کنارش بود، دوربین را به سمت اتوبوسها چرخاند و گفت: «با این حال، این گروه قطعاً آدمای ساده نیستن. اون تونستن اون مارهای ترسناک رو شکار کنن و اتوبوسها هم با موادی که من نمیتونستم شناسایی کنم تقویت شدن.»
مرد ریشبلند خرخر کرد و لبهایش را لیسید و با خنده گفت: «شاید آدمای ساده نباشن، اما بهنظرت میتونن از گلوله جون سالم به در ببرن؟ اینم یادت باشه که رئیس یانگ اینسری همراه ما اومده... علاوه بر این، من بیش از یک هفتهست که با کسی ارتباط نداشتم و واقعا دارم صبرم رو از دست میدم. توام همینطور نیستی لو شنگ؟»
لو شنگ تردید داشت اما در نهایت سکوت کرد. در واقع، او هم مدت زیادی بود که گرمای بدن کسی را حس نکرده و آنهایی هم که همراه او و گروهش در کمپ حضور داشتند چندان زیبا در نظر گرفته نمیشدند.
افراد زیبا هم مطمئناً متعلق به رهبر گروه یعنی رئیس یانگ بودند و زیردستهای ناچیزی مثل او هرگز شانسی برای رسیدن به افراد زیبا پیدا نمیکردند مگر اینکه مایل به مرگ بودند.
ناگهان در باز شد و مرد جوانی حدودا ۲۴ ساله که لباسی سنتی پوشیده بود وارد اتاق شد و همه را برای لحظهای ساکت کرد و بعد همه از جایشان بلند شدند.
«رئیس یانگ!»
«رئیس یانگ!»
...
«هم.» یانگپی به سمت پنجره رفت و یکی از دوربینهای را گرفت و در حالی که یک تکه آدامس را میجوید، سرش را تکان داد.
کتابهای تصادفی


