جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 113
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱۳ - رویارویی و مرگ
دلهرهای که ژونگدی و کانگلان احساس کردند و کمی بعد به بقیه نیز سرایت کرد، دلیل موجهی هم داشت.
چهار ماشین ۴×۴[1] و به دنبال آن دو جیپ اصلاحشده با سرعت بالا قبل از ترمزگیری پر سر و صدایشان، در جلو و عقب گروه توقف و مسیر اتوبوسها را مسدود کردند تا مانع از فرار آنها شوند.
بلافاصله بعد از آن، پانزده مرد با انواع اسحلهها از خودروهایشان پایین آمده و هشت اتوبوس را محاصره کردند. چند تن از آنها موهایی به رنگ زرد، سبز، آبی و سایر رنگهای روشن داشتند در حالی که برخی دیگر مردانی میانسال، با ظاهری خشن بودند.
با دیدن پانزده تازه وارد که مشخصاً قصد خوبی نداشتند، بازماندگان داخل اتوبوس و فروشگاه ترسیدند. هیچکدام از ترس جلب توجه بیش از حد جرأت نداشتند کوچکترین صدایی در بیاورند و با امید به جینگییی و بقیه نگاه میکردند. آنها همان چیزی بودند که بازماندگان در حال حاضر میتوانستند به آنها اعتماد کنند.
یک مرد چاق با چندین جوش بزرگ روی صورتش به یکی از اتوبوسها نزدیک شد و در حالی که چوبش را به سمت پوشت سوسک فروزان که بیشتر خودرو را پوشش میداد تاب داد، با صدای بلند فریاد زد: «همه از اتوبوسهای لعنتی پیاده بشن!»
هفت مرد دیگر هم به اتوبوسها نزدیک شدند و شروع به ضرب و شتم وحشیانه وسایل نقلیه با سلاحهایی که در دست داشتند کرده و همراه با آن، داد و فریادشان بازماندگان را بیشتر ترساند.
ژونگدی اخم کرد و میخواست جلو برود، اما مرد تنومند ریشبلند اسلحهاش را به سمت او نشانه رفت و مجبورش کرد تا سر جایش بایستد.
«پسر بزرگ، بهت توصیه میکنم قهرمانبازی به سرت نزنه.» مرد تنومندی به نام نیهو با تمسخر گفت: «میدونم چندتا آدم قوی بین شما هست که از پس کشتن چنین هیولاهایی بر میان و مطمئناً ما هم حریفشون نیستیم ولی با این حال از گلوله که نمیتونین فرار کنین، میتونین؟»
حتی اگر افراد این گروه قدرت شکار آن مارهای وحشتناک را داشتند، باز هم انسان بودند. یک گلوله برای پایان دادن به زندگی یا مجروح شدن هر یک از آنها کافی بود. حداقل یک اسلحه برای دور نگه داشتن آنها کافی بود و این همان چیزی بود که همه...
کتابهای تصادفی
