جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 118
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱۸ - ۲۴ ساعت
شیئی که بای زهمین بیرون آورد در واقع همان گیاه جهشیافته کوچکی بود که او حدود یک هفته پیش پس از شکار زامبی ضد جادو مرتبه اول در خوابگاه زنان پیدا کرده بود.
تا اینجا بای زهمین تقریبا ۱۰۰ درصد اطمینان داشت که این گیاه یک گنجینه است. با این حال، آن درصد کمی که برای رسیدن به ۱۰۰ درصد اطمینان باقی مانده بود، او را محکم عقب نگه میداشت و به او جرات خوردن از میوههای گیاه را نمیداد. از این گذشته، لیلیث قبلاً برای او روشن کرده بود که اگر این گیاه جهشیافته برایش مضر باشد، بدنش ممکن است در غباری از خون منفجر شود.
فقط با تصور این صحنه موهایش سیخ میشد.
این گیاه کوچک جهشیافته هنوز به اندازه یک کف دست بود، اما نسبت به قبل تفاوت زیادی در ظاهر آن وجود داشت. دلیلش هم این بود که در گذشته پنج میوه سبز کوچک و دو میوه قرمز کمی بزرگتر بر شاخههایش داشت. اما اکنون چهار میوه سبز و سه میوه قرمز بررویش دیده میشد.
در مدت زمان یک هفتهای، او گیاه کوچک جهشیافته را هر روز با دقت فراوان آبیاری میکرد و هر بار که به خواب میرفت کوله پشتی خود را با زاویهای مناسب نزدیک پنجره میگذاشت تا نور مهتاب به آن بتابد.
در طول روز نیز مطمئن میشد که گیاه کوچک به اندازه کافی نور خورشید دریافت کند و همچنین به طور دورهای بررسی میکرد که سوراخهای بطری پلاستیکی به اندازه کافی بزرگ باشد تا مشکلی برای تنفسش پیش نیاید.
اکنون زمان آن فرا رسیده بود که ببیند آیا تلاشهای او ارزشمند بوده و یا اتلاف وقت.
با نگاهی کنجکاو به گیاه نگاه کرد و پرسید: «لیلیث، بهنظرت از قرمزا استفاده کنم یا سبزا؟»
«ک-» بهنظر میرسید یانگپی دردهایش را با ظاهر شدن زیباترین موجودی که تا حال در عمرش دیده بهصورت کامل فراموش کرده و با چشمانی که از تعجب گشاد شده بود، دهانش طوری حرکت کرد که انگار میخواست چیزی بگوید اما در نهایت حرفی از درون دهانش بیرون نیامد.
لیلیث حتی نگاهی به وضعیت رقتانگیز او نکرد و مستقیماً طوری از کنار او رد شد که انگار حتی از هوایی که همهجا بود نیز بیاهمیتتر است....
کتابهای تصادفی

