جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 122
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۲ - سه رئیس بزرگ!
بای زهمین و دختری با تعجب به یکدیگر خیره شده بودند.
کوچک و ریزاندام بود، بدنش لاغر و بدون هیچ نشانهای از بلوغ. البته با توجه به اینکه او تنها ۹ سال داشت، کاملا موضوعی طبیعی بود. موهایش مثل جوهر سیاه و صورتی زیبا شبیه عروسکها داشت. اما چشمگیرترین چیز چشمانش بود.
در راه اینجا، بای زهمین بچههای دیگری را هم دیده بود و به راحتی متوجه شد که همه آنها در حین بررسی محیط اطراف، ظاهری حیلهگرانه دارند. مانند روباههای کوچکی که منتظر فرصتی عالی برای حمله به شکارشان هستند.
با این حال، چشمان دخترک روبهرویش مانند دو گوهر درخشان و عاری از هرگونه ناخالصی بود، گویی حتی آن جهنمی که فرای دیوارهای اردوگاه وجود داشت هم در لکهدار کردن قلب او ناتوان مانده بود.
درست همانطور که چند لحظه پیش در خانه کوچک با خوشحالی آواز میخواند، انگار درون و بیرون وجودش ابعاد متفاوتی داشتند.
انگار اون یارو لو چنگ کار خوبی توی مراقبت کردن از خواهر کوچیکش انجام داده. بای زهمین در حالی که خم شده بود تا به قد دخترک برسد، بیصدا وضعیتش را بررسی میکرد.
«ببینم تو لو نینگ هستی؟ من بای زهمینم و این دوتا دوست من فو شوفنگ و ژونگدی هستن.» بای زهمین برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زد، یک لبخند واقعی نه از آنهایی که بهخاطر اجبار بزند. «اسم برادر بزرگت لو چنگه، اینطور نیست؟»
چشمان لو نینگ با احتیاط درخشید و ناخودآگاه کمی عقب رفت و با احتیاط پرسید: «شما داداشها رو رئیسها فرستادن؟ برادر من از دیروز که اینجا رو ترک کرد هنوز برنگشته؛ پس شماها...»
بای زهمین با دیدن احتیاط دختر، پاکت شیر را بیرون آورد و جلویش گرفت و گفت: «در واقع ما دوستای برادرت هستیم. دیروز چند کیلومتری اینجا با همدیگه آشنا شدیم و الان حسابی باهمدیگه رفیقیم.»
«اوه...» دختر نگاهی به پاکت شیر انداخت و آب دهانش را قورت داد. معلوم بود که آن را میخواست اما همچنان سرش را تکان داد: «برادر بزرگم، اون کجاست؟»
بای زهمین به او اصرار نکرد و پاکت شیر را به ژونگدی داد تا از آن ...
کتابهای تصادفی


