جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 123
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۳ - عزم چنهه و مرگ لیسو!
مترجم: وایسا شروع کنیم بعد اسپویلمون کن لعنتی...
وقتی در خیابانهای اردوگاه قدم میزدند، بای زهمین متوجه شد که لو نینگ کوچولو هر چند مدت به عقب نگاه میکند.
او ابتدا از رفتار دختر گیج شد اما خیلی زود دلیل کارش را فهمید و نتوانست خندهای آرام بگیرد.
بای زهمین قدمهایش را متوقف و با دست به عقب اشاره کرد: «ژونگدی، شیرو بده بهش.»
ژونگدی در حالی که چشمان لو نینگ به پاکت شیر خیره شده بود، خندید، بنابراین او یک قدم جلوتر رفت و شیر را به او داد.
لو نینگ سرخ شد اما پاکت شیر را گرفت. به زیبایی سرش را تکان داد و به آرامی از او تشکر کرد: «ممنون...»
اگرچه لو چنگ در حد توانش از او مراقبت کرده بود، اما با تغییر جهان غیرممکن بود که زندگی لو نینگ به حالت قبل برگردد. با دستمزد روزانهای که لو چنگ دریافت میکرد، او میتوانست به اندازهای برنج بخورد که فقط احساس گرسنگی نکند و همچنین به برخی سبزیجات هم دسترسی داشت، اما چیزهایی مانند گوشت یا تجملاتی مانند شیر چیزی نبودند که او، یک نظامی عادی، به آن دسترسی داشته باشد.
در گذشته، نوشیدن یک پاکت شیر در هنگام صبحانه یا زمان استراحت در مدرسه طبیعی بود، اما لو نینگ پس از یک ماه، تقریباً طعم آن را فراموش کرده بود.
بازماندگان رهگذر با دیدن دختر که با اشتیاق شیر میخورد، با حسادت به او نگاه کردند. اکثر آنها گرسنه بودند، بنابراین وضعیت لو نینگ در مقایسه با آن خیلی خوب بود.
از آنجایی که این مکان بسیار نزدیک به میدان روستا بود، تعداد افراد بسیار زیاد بود. همه مشتاقانه منتظر بودند تا روسا آمده و آنها را برای کار استخدام کنند. با داشتن اسلحه، اکثر آنها حاضر به جنگ بودند و بهخصوص وقتی که پاداش کارشان غذا بود. اکثر آنها حاضر بودند برای غذا هر کاری انجام دهند زیرا جیره اصلا کافی نبود.
ناگهان با ظاهر شدن چند مرد مسلح که مرد کوچکی جلوتر از آن در حال دویدن بود، جمعیت آشفته شد.
لو نینگ به آرامی زمزمه کرد: «اون رئیس دو منگه.» دست بای زهمین را محکم گرفت و گفت: «برادر بزرگم به من میگفت که اون خیلی مرموزه و معمولاً یه کلمه هم صحبت نمیکنه. اما اون خیلی سریعه و مثل یه روح ظاهر و بعدم ناپدید میشه.»
بای زهمین بیصدا سری تکان داد و به آرامی دست کوچکش را به نشانه تشکر از اطلاعاتش فشرد. او در حالی که در میان...
کتابهای تصادفی


