جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 145
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴۵ - افزایش شمار بازماندگان
پس از از بین بردن هزاران زامبی، نیروهای مسلح به رهبری بایزهمین راهی شهر کوچک شد.
با ورود کاروان به خیابانهای روستا، تعدادی زامبی که در داخل شهر باقی مانده بودند، در حالی که به شکلی تهدیدآمیز سر و صدا میکردند شروع به حرکت به سمت آنها کردند.
چن هه، فو شوفنگ و کانگلان از وسایل نقلیه ای که سوار آن بودند بیرون پریده و به طور جداگانه در جستجوی زامبیهای باقی مانده حرکت کردند و در عرض چند ثانیه سر زامبیهای نزدیک به راحتی از تن جدا شدند.
داخل جیپ پیشرو، بایزهمین با لو نینگ روی صندلی مسافر نشسته بودند.
«خوب، لو نینگ. میتونی اون زامبیها رو ببینی؟ درست داخل آن خانهای که اونجاست.» بایزهمین از پنجره جیپ به بیرون نگاه کرد و به زامبی خاصی اشاره کرد که در داخل خانه گیر کرده بود و نمیتوانست حرکت کند زیرا برخی از وسایل سنگین مانع حرکت کردنش شده بودند.
دختر به جایی که اشاره کرد نگاه کرد و از لابه لای شیشه شکسته پنجره متوجه سر یک زامبی شد: «آره برادر بزرگ، میبینمش!»
«خوبه.» بایزهمین سرش را تکان داد و در حالی که سر او را نوازش میکرد، اصرار کرد: «بیا ببینیم مهارتت چه کارایی میتونه انجام بده.»
چشمان لو نینگ با خوشحالی برق زد. او منتظر بود تا بایزهمین از او بخواهد که از مهارتش استفاده کند، زیرا او نیز کنجکاو بود، بنابراین حتی لحظهای درنگ نکرد و در حالی که به جلو اشاره میکرد کف دستش را باز کرد.
سپس روی زمینِ بیرون جیپ، به نظر میرسید که سایهای پیچ خورده و کمی بعد موجودی با ظاهری عجیب ظاهر شد.
لو نینگ با هیجان از جایش پرید و دستش را بهم زد، بایزهمین در حالی که هیولای عجیب و غریب را بررسی میکرد ابرویی بالا انداخت.
اگرچه واقعاً شبیه یک گربه بود، اما نه گربههای قدیم و نه جهشیافته هیچکدام شبیه این یکی نبودند. این گربه به اندازه یک سگ سیبری بزرگ، بدنش مثل شب سیاه و چشمانش به زردی خورشید بود.
«برو!» لو نینگ به زامبی اشاره کرد و چشمان گربه سایه قبل از اینکه بدون فکر کردن به جلو حرکت کند برق زد.
سرعت گربه سایه بسیار سریع بود، حدود چهار برا...
کتابهای تصادفی


