جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 154
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۴ - کنجکاوی شانگوان
«نگران نباش پرنسس یخی. من حالم خوبه.» بای زهمین به شانگوان نگاه کرد و کاملاً فارغ از همه نگرانیها کمی لبخند زد.
شانگوان ساکت ماند و با چشمانی ریز شده به او نگاه کرد. احساس میکرد که به نوعی چیز عجیبی در مورد بای زهمین وجود دارد، اما حتی پس از مدتی فکر کردن در مورد آن، نمیتوانست تشخیص دهد که این عجیب بودن از کجاست و با توجه به اینکه چهره او واقعاً خسته به نظر نمیرسید، تلاشی برای ادامه دادن ماجرا نکرد.
«اگه خودت اینطوری فکر میکنی پس اشکالی نداره.» شانهتی بالا انداخت و دیگر موضوع را دنبال نکرد.
«آره.» زهمین با سر تکان داد. نگاهی به اطراف انداخت و با گیجی پرسید: «اون دوتای دیگه کجان؟»
دو راننده هنوز داخل وسایل نقلیه در خواب سنگینی بودند، اما زهمین در مورد چنهه و وو ییجون میپرسید که هیچ جا دیده نمیشدند.
شانگوان به جنگل اشاره کرد و با خونسردی پاسخ داد: «چنهه رفت تا اطراف رو بررسی کنه. در مورد ییجون هم درست پشت آن درختها در حال آماده کردن ناهاره.»
بای زهمین چشمان او را دنبال کرد و متوجه شد که یک نفر در میان شاخهو برگهای جنگل حرکت میکند. او دوباره به شانگوان نگاه کرد و نتوانست به شوخی خودداری کند: «آخرین باری که شاهزاده دلربامون برای بررسی منطقه رفت نزدیک بود که یه میمون غولپیکر دمار از روزگارش در بیاره، نمیترسی که الان اتفاقی براش بیوفته؟»
چهره آرام شانگوان کمی تغییر کرد و با حالتی جدی به او نگاه کرد: «با این مسائل شوخی نکن. چنهه و من با هم دوستیم. نمیخواهم بعداً به خاطر شوخیهات احساساتش جریحهدار بشه.»
بای زهمین خشکش زد. او احساساتش را جریحهدار کند؟ مگر این خود شانگوان نبود که تصمیم گرفت به آن بیچاره جواب واضحی نداده و در غبار رهایش کند؟
سرش را تکان داد و تصمیم گرفت که دیگر در مورد آن اظهار نظر نکند. به هر حال همه چیز به او مربوط نبود.
بدون حرف دیگری از کنار او گذشت و به وو یی جون در تهیهی ناهار کمک کرد. بلافاصله پس از اینکه شانگوان به او ملحق شد و چند دقیقه بعد چنهه هم ظاهر شد و گفت که اصلاً مشکلی وجود ندارد.
...
پس از صرف نا...
کتابهای تصادفی
