جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 156
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۶ - هزاران دشمن و فروپاشی!
«این لعنتیها...!» بای زهمین با صدای بلندی نارضایتیاش را اعلام و بعد مسیر حرکت زبان آفتاب پرست زیرک را با شمشیرش مسدود کرد.
«بمیر!» شانگوان هم یکی از دستانش را تکان داد و یک نیزه یخی در هوا ظاهر شد و سپس بدن موجودت حاضر در ده متریش را سوراخ کرد.
پشت سر زهمین، وو ییجون آهی از روی تسکین کشید و با سپاسگزاری به او نگاه کرد. اگر حضور به موقع او نبود، آن حمله ممکن بود به قیمت جانش تمام شود.
«متأسفم که مجبورم تو رو هم با خودم بکشونم داخل جنگل.» بای زهمین به عقب نگاه کرد و آهی کشید: «تو تنها کسی هستی که محل دقیق اون اردوگاه رو بلده، بنابراین چارهای نداریم.»
چشمان وو ییجون با شنیدن حرفهای او به آرامی برق زد. لبخند زیبایی روی صورتش ظاهر شد و سرش را به آرامی تکان داد: «نگران نباش! اتفاقا با اینجا بودن تو خود منم هم احساس امنیت میکنم. میدونم که هیچ اتفاقی برام نمیوفته. علاوه بر این، همه ما به اون اسلحهها نیاز داریم، مگه نه؟»
بای زهمین لبخندی زد و سرش را کمی تکان داد: «درسته. فقط پشتم بمون و زیاد دور نشو.»
شانگوان در حالی که به وو ییجون خیره شده بود، زیر لب زمزمه کرد: «خب، متاسفم که من باعث نشدم احساس امنیت داشته باشی.»
صرف نظر از اینکه شانگوان و وو ییجون چه فکر میکردند، بای زهمین بدون قصد توقف به حرکت خود ادامه داد.
پس از ده دقیقه پیشروی و کشتن بیست آفتاب پرست زیرک دیگر با بازههای زمانی مختلف، هربار امتیاز ارادهی خونی بالا میرفت و به او درباره حضور موجودات مختلف هشدار میداد تا اینکه...
[اراده خونی: ۵۰٪ از ۵۰٪]
«مراقب باشین! دشمنای زیادی دارن بهمون نزدیک میشن!» بای زهمین دستی را به سمت عقب دراز کرد تا فورا حرکت دو نفر دیگر را متوقف کند. برای یک لحظه به نظرش رسید که چیزی بسیار نرم را لمس کرده، اما با رسیدن امتیاز اراده خونی به حداکثر خود، او زمان زیادی برای فکر کردن به چیزهای اضافی را نداشت.
نگرانیاش به این دلیل بود که نه تنها تعداد دشمنان چند صد و حتی هزاران هزار ...
کتابهای تصادفی


