جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 157
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۷ - مبارزه به تنهایی در برابر هزاران دشمن
بای زهمین در حالی که شمشیرش را مثل گردباد میچرخاند زمزمه کرد: «باید تمام جنگل رو آتیش بزنم... راهدیگهای ندارم.»
عنکبوتهای گرگی موجوداتی بودند که برای شکار از تار زدن استفاده نمیکردند، بنابراین رسیدگی به آنها به جز تعدادشان مشکلساز نبود.
اگرچه منزجر کننده بودند و بوی گندیدهای که بدن آنها هنگام تکهتکه شدن پخش میکرد غیرقابل تحمل بود، اما بای زهمین تا همان لحظه هم به دلیل مبارزه با چند هزار عدد از آنها تا حدودی غرق در خون شده بود و دیگر واقعا نیازی نداشت تا نگران چیزی مانند بوی نامطبوع یا مسدود شدن بیناییش باشد.
بای زهمین حتی فقط با استفاده از شمشیر و ویژگیهای طبیعیش هم به هیچ عنکبوتی اجازه نمیداد که از خط دفاعی او عبور کنند. فرقی نمیکرد جلو، پشت، چپ یا راستش باشد، هر عنکبوتی که سعی میکرد از او رد شده یا خیلی به بدنش نزدیک شود، به تکههای بیشمار گوشت پارهپاره تبدیل میشد.
خون جمع شده روی زمین بهمرور تبدیل به رودخانهای قرمز تبدیل شده بود و شاید شکست دادن تمام این عنکبوتها برای تا این لحظه ساده بودند اما اگر فوراً به این وضعیت رسیدگی نمیکرد، این جریان بیپایان عنکبوتها بالاخره در نقطهای برایش دردسر میشد.
بای زهمین با نگاه کردن به پشت سر، شانگوان را دید که توسط وو ییجون خسته و نفس نفس زده در آغوش گرفته شد و از زمین آلوده به خون دور شد.
بای زهمین پرسید: «هی، وو ییجون. حالت خوبه؟» صدای او کوچکترین نگرانی از وضعیت ظاهراً کشندهای که در آن قرار داشتند در خود نداشت.
«من واقعا متاسفم، بای زهمین.» وو ییجون در حالی که سعی میکرد تا حد امکان به او نزدیک شود تا عنکبوتهای جهشیافته به او دسترسی پیدا نکنند، نفس نفس میزد.
به دلیل عرق جمع شده پس از بیست دقیقه مبارزه بیوقفه و همزمان استفاده کردن از مهارتش، لباس پلیسی که وو ییجون به تن داشت خیس شده و چسبیدن آن به بدنش، ظاهری بسیار جذاب را ایجاد کرده بود، بهخصوص که چند عدد از تار موهایش نیز بهشکل وسوسهانگیزی به صورت و لبهای کوچکش چسبیده بودند. حتی ب...
کتابهای تصادفی
