جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 159
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۹ - احساسات پیچیده
همانطور که وو ییجون به آرامی به بای زهمین نزدیک میشد، مجبور شد دندان هایش را به هم فشار دهد تا با اصرار برای برگشتن و فرار مبارزه کند.
کل مکان را مهی قرمز متراکمی پوشانده بود و اگر به طور مداوم از طریق جذب بیوقفه نیروی روح در حال تکامل نبود، وو ییجون تخمین زد که احتمالاً نمیتوانست بیش از یک متر جلوتر از خودش را ببیند.
صورت و لباس زیبایش حالا خالهای قرمز کوچکی رویشان بود. آنها به وضوح قطرات کوچکی از خون بودند که پس از تماس با بدن او بلافاصله به حالت مایع بازگشته بودند. حتی شانگوان هم تفاوتی نداشت زیرا در میان موهای نقرهای او چند تار قرمزرنگ نیز دیده میشد.
با رسیدن به کنار جسم بیحرکت بای زهمین، اولین کاری که وو ییجون انجام داد این بود که شانگوان را به آرامی پایین گذاشته و او را در کنار بدن زهمین گذاشت تا بتواند وضعیتش را بررسی کند.
«خوبه...» با فهمیدن اینکه هنوز نفس میکشد آهی آسودهآمیز کشید.
گرچه صورتش مثل ملحفهای رنگ پریده شده بود و بهنظر میرسید که هیچ انرژیای در بدنش باقی نمانده باشد، اما خودش احساس میکرد که قلبش مانند یک کبوتر بالبال میزند و اگرچه نفس هایش سنگین بود، اما تا زمانی که از هوش نمیرفت همه چیز قابل قبول بود.
وو ییجون پزشک نبود و در مورد آناتومی انسان اطلاعات زیادی نداشت. از این گذشته، برخلاف بای زهمین، او در رشته روابط بین الملل تحصیل میکرد. حرفهای که میتوانست در آینده به او کمک زیادی کند، زمانی که او یک موقعیت مهم در دولت چین پیدا میکرد... البته همه اینها بهخاطر ظاهر شدن ثبت روح و تغییر جامعه و قوانین جهان فراموش شده بود.
وو ییجون در حالی که با دو چشم درشتش به مرد جوان بیهوش نگاه میکرد، قبل از مشاهده محیط اطراف با ترس و به آرامی زمزمه کرد: «یالا و بیدار شو...»
چه کسی باعث این همه آشفتگی خونین شده بود؟ این همه خون از کجا آمد؟ چه اتفاقی برای عنکبوتها افتاده بود؟ اینها همه سؤالاتی بود که خود وو ییجون از قبل جوابشان را میدانست اما از روی ناخودآگاه از پذیرش آنها ام...
کتابهای تصادفی
