جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 160
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶۰ - شانگوان نگران و اقبال غیرمنتظره؟
بای زهمین با احساس درد شدیدی که بهنظر میرسید از اعماق وجود میآمد، به آرامی چشمانش را باز کرد. او کسی بود که حتی بعد از دریافت یک زخم شدید هم خم به ابرویش نمیآورد ولی حالا تسلیم شده بود و چهرهاش به خوبی میتوانست میزان دردی که تجربه میکند را نشان دهد.
[شما قدرت روح عنکبوت گرگی سطح ۸ را دریافت کردید]
[شما قدرت روح عنکبوت گرگی سطح ۷ را دریافت کردید]
[شما قدرت روح عنکبوت گرگی سطح ۱۰ را دریافت کردید]
...
پیامهای بیشماری در عرض چند ثانیه در چشم او ظاهر شده و بای زهمین متحیر شده بود و نمیدانست چگونه باید واکنش نشان دهد. در واقع، او به سختی میتوانست به یاد بیاورد که چه اتفاقی قبل از بیهوش شدنش افتاده. با این حال، تعداد پیامها و محتواها خیلی زود حافظه او را برگرداند و اتفاقات را به طور کامل به یاد آورد.
[شما به سطح ۳۹ رسیدید. شما دو امتیاز آماری برای توزیع آزادانه کسب کردید]
«دوباره سطحم افزایش پیدا کرد؟» بای زهمین با گیجی پلک زد. با این حال، او خیلی زود دلیل را قضیه را فهمید و درک کرد که اگر همین یک سطح را هم بالاتر نمیرفت عجیب بود.
شاید عنکبوتها موجوداتی سطح پایین بودند، اما تعداد آنها فوقالعاده وحشتناک بود. بای زهمین نمیدانست چقدر نیروی روح از آن موجودات جذب کرده، اما قطعاً بیش از صد هزار امتیاز بود.
همین هم بدان معنی بود که او بیش از صد هزار موجود را در یک لحظه نابود کرده بود...
بای زهمین به آرامی نشست و دوباره احساس درد شدیدی کرد. با این حال، این بار درد از سرش میآمد. به نوعی احساس میکرد که سرش ممکن است هر لحظه به دو نیم تقسیم شود. اما با آن مبارزه کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
بای زهمین وقتی جهنم خونی اطرافش را دید نمیتوانست شوکه نشود... او باعث همه اینها شده بود؟! با اینکه از قبل جواب را میدانست، اما چنین فکری تمام موهایش را سیخ میکرد!
حتی خود او نیز در برابر چنین قدرت مخرب ترسناکی احساس اضطراب میکرد!
«آه! بالاخره بیدار شدی؟!»
در حالی که بای زهمین با تعجب به دستانش خیره شده بود، صدای شیرینی او را از افکار درونیاش بیدار کرد.
سپس به سمت راستش نگاه کرد تا وو ییجون و شانگوان را ببیند که در فاصله کوتاهی با او نشسته بودند. شخصی که قبلاً صحبت کرده، وو ییجون بود و ظاهراً او نیز به خواب رفته بود زیرا چشمانش هنوز کمی خستگی در خود داشتند.
در مورد شانگوان... بای زهمین حتی نمیدانست این زن به چه فکر میکند. با این حال، با توجه به باز بودن چشمان آبیش، او قطعاً برای مدتی طولانی بیدار بوده و احتمالاً حتی زمانی که از خواب بیدار شده بود، در سکوت به آنها نگاه میکرده و مراقب اطراف بوده.
بای زهمین با به آ...
کتابهای تصادفی

