جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 171
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۱ - خیانت
بای زهمین قصد کشتن سربازان داخل اسلحه خانه را نداشت چون احساس میکرد که از دست دادن مردانی که شجاعت کافی برای مبارزه تا پای مرگ را دارند حیف است.
بنابراین از این حقیقت خیالش راحت شد که فو چیگانگ آدم کوته فکری نبود و توانست حداقل استدلال منطقی برای زنده موندن در ذهنش نگه دارد. به هر حال، اگر بای زهمین میخواست، میتوانست در یک ثانیه به زندگی آنها را به پایان برساند.
فو چیگانگ احتمالاً وقتی متوجه شد که حال بای زهمین پس از خوردن تعدادی زیادی گلوله خوب است،تصمیم گرفت شرط بندی کند. شرط ببندد که شخصی که اسلحه خانه را باز کرده یک انسان دوستانه است و نه یک دشمن یا یک نوع هیولای عجیب.
«بای زهمین هستم.» بای زهمین با صدای محکم پاسخ داد.
فو چیگانگ که دید هنوز جا برای گپ زدن وجود دارد، بیاختیار نفس راحتی کشید و ادامه داد: «بای زهمین، حالت چطوره؟ من از طرف زیر دستام به خاطر اتفاقی که همین الان افتاد عذرخواهی میکنم. اما همونطور که احتمالا بهتر از من خبر داری دنیا اون دنیایی نیست که ما قبلا میشناختیم.»
«فراموشش کن.» بای زهمین با اینکه میدانست دیده نمیشود دستش را تکان داد و با اخم ادامه داد: «خبر داری بیرون چه وضعیه؟ که بیرون چه اتفاقی افتاده؟ چیزی که من از بیرون دیدم چندتا قسمت از اردوگاه نظامیه که از بین رفتن و کلی جسد از مرده ها که روی زمین افتادن.»
این سوالی بود که بای زهمین از همان ابتدا در ذهنش نگه داشته بود. ممکن بود از بین رفتن مکان های مختلف اردوکاه نظامی کار یک جانور باشد، اما مشکل این بود که بسیاری از نظامیان با شلیک گلوله مرده بودند! این کاری نبود که یک هیولا بتواند از پس آن برآید.
قبل از اینکه فو چیگانگ بتواند پاسخ دهد، باد زوزه کشید و بای زهمین مانند یک روح در مقابل او ظاهر شد، تنها پنج متر دورتر.
«حالا میتونیم بهتر صحبت کنیم.» لبخندی زد و سری تکان داد.
چهره مردان نظامی درحالی که چشمانشان از ناباوری و ترس برق میزد سفید شد، نظامیان بیاختیار یک قدم به عقب رفتند و اسلحه هایشان را به بای زهمین نشانه گرفتند، اما جرأت به شلیک نداشتند و فقط با احتیاط به بای زهمین که جلوتر از آنها بودند نگاه کردند.
خیلی سریع است! مردمکهای فو چ...
کتابهای تصادفی

