جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 170
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۰ - فو چیگانگ
بای زهمین در حالی که دستش را جلو صورتش گرفته بود چند قدم رو به عقب برداشت.
دهانه اسلحههایی که در دستان نظامیان بود غرش میکردند و در عرض چند ثانیه بدن او را با صدها گلوله پوشانده شده بود.
با این حال، تمام آن گلولهها کمانه کردند و با صدای بلندی به زمین افتادند.
خوشبختانه، با مهارت پوست برنزی و پالتو اش که مکمل یکدیگر بودند، بیشتر بدن او تنها سوزش خفیفی را احساس کرد که به راحتی آن را ندید گرفت. اما در مورد زیر زانو و دست های برهنهاش نمیتوان چنین گفت.
پوشش کامل بای زهمین یک گنجینه کمیاب بود که میتوانست از او در برابر گلولههای کالیبر کوچکتر محافظت کند، اما از او در برابر گلولههای کالیبر متوسط محافظت نمیکرد، چه برسد به گلولههای کالیبر بالا.
صورت بای زهمین به دلیل درد چروک شد و برای لحظهای میخواست تمام افرادی که درون اسلحه خانه هستند را سلاخی کند. اما با آن میل مبارزه کرد و به زور آن را سرکوب کرد.
در حالی که این گلولههای قدیمی قدرت کافی برای صدمه زدن به او را نداشتند، اندامهای داخلی او مانند همیشه ضعیف بودند، بنابراین اصابت چنین ضربههایی با چنین سرعتی به طور مداوم بسیار دردناک بود.
زنگوله برنز شکسته در حال بازیابی قدرت تخلیه شده خود در جیب پالتو بای زهمین بود. از این گذشته، حدود یک ساعت پیش، سپر دفاعی بای زهمین به طور کامل توسط حملات جادویی شیرهای کنترلکننده یخ مرتبه اول شکسته شده بود و ۲۴ ساعت برای بازیابی قدرتش زمان نیاز داشت.
بای زهمین یک قدم به کنار برداشت، بدنش تکان خورد و ناگهان از دید نظامیان ناپدید شد.
«غیبش زد!»
«اون واقعا یه هیولاست!»
«کارمون تمومه! هممون مردیم!»
سربازان شروع به زاری کردند.
«به یاد بیار!» مردی میانسال با ظاهری معمولی اما با قیافهای شجاع و خشن که ظاهراً رهبر نظامیان بود فریاد زد: «اگه بدترین اتفاق هم بیفته، اون وقت تمام اینجا رو منفجر میکنیم و اون شیطان رو با خودمون به جهنم میبریم!».
پشت دیوار، بای زهمین دستانش را به هم مالید و با دیدن صورت سربازان که مثل گچ سفید بود نتوانست جلوی خنده خود را بگی...
کتابهای تصادفی


