جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 177
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۷ - استاد
«اونا اینجان. وقتشه که به کارمون برسیم.»
با شنیدن سخنان بای زهمین ، همه آنها کمی گیج به نظر میرسیدند زیرا تازه از خواب بیدار شده بودند. با این حال، برخی از آنها خیلی زود متوجه منظور او شدند.
شانگوان اولین کسی بود که ایستاد. او چیزی نگفت و در سکوت به دنبال او از چادر بیرون آمد.
وو ییجون خیلی زود واکنش نشان داد و همچنین پس از یک خواب طولانی و شیرین شبانه، با انرژی دوباره به بیرون رفت.
چنهه موهای اشفته اش را درست کرد و آهی کشید، هنوز خوابش میامد. به جای اینکه فوراً آنجا را ترک کند، شروع به بررسی دقیق اسلحههای خود کرد. به هر حال، این اسلحهها منبع اصلی امنیت او بودند.
...
بیرون چادر نظامی، بای زهمین به وو ییجون که بدنش را صاف میکرد تا آثار خشکی ناشی از خوابش را از بین ببرد خیره شد. نگاه کردن به بدن فریبندهاش فوقالعاده دلربا بود و چشمان درشتش که به نظر میرسید با کنجکاوی کودکانه برق میزدند، تنها لایه دیگری از جذابیت را به او اضافه کرد.
شانگوان همین کار را میکرد. بدن منعطفش در زوایای مختلف حرکت میکرد، و منحنی های بدنش که لباس رزمی اش به سختی انها را میپوشاند برجسته میشد.
او از دوران کودکی هنرهای رزمی مختلفی را اموزش دیده بود و حتی با شروع مدرسه ابتدایی، شمشیربازی آموخته بود. شانگوان به دلیل تمرینات مداوم خود، بی توجه به اینکه به کدام از قسمت بدنش که نگاه میکردی، یک فیزیک عالی ساخته بود.
خوشبختانه یا بدبختانه، تنها مردی که در حال حاضر در انجا حضور داشت بای زهمین بود. با این حال، قبل از اینکه چشمانش را به جاده اصلی برگرداند، فقط برای یک ثانیه به آنها نگاه کرد.
شاید آن دو زن میدانستند که او زیاد به آنها توجه نمیکند و با هوس به آنها نگاه نمیکند و به همین دلیل جرأت کرده بودند که در اطراف او آزادتر عمل کنند. از این گذشته ، آنها قبلاً به خوبی میدانستند که بای زهمین چه نوع شخصی است.
در واقع، برای بای زهمین ، تنها سه هدف در ذهن او وجود داشت. اولی قدرتمندتر شدن، دومی یافتن خانوادهاش و سومی کمک به لیلیث بود. دو هدف آخر مستقیماً با هدف اول ه...
کتابهای تصادفی
