جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 178
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۸ - صد جنگجو
حتی یک احمق هم میتواند متوجه لحن تمسخر آمیز در سخنرانی لیلی شود. در واقع، سربازان به این فکر افتادند که شاید آن زن با ظاهری متوسط اما به نحوی باورنکردنی جذاب، زن رهبر این گروه از بازماندهها باشد.
با این حال، چنهه و همه کسانی که «حقیقت» را میدانستند، میدانستند که در واقعیت، لیلی و بای زهمین تنها چند روز پیش با هم آشنا شده بودند.
در این مدت کوتاه اینقدر به هم نزدیک شده بودند؟ آیا ممکن است آنها واقعاً از قبل از آخرالزمان یکدیگر را میشناختند؟ وو ییجون مخفیانه غافلگیر شد و با احتیاط به لیلی نگاه کرد.
این که لیلی جرأت داشت اینطور با او شوخی کند به این معنی بود که حداقل این میزان اعتماد بین آنها وجود داشت.
شانگوان حتی یک ابرو با تعجب بالا انداخت. او به بای زهمین نگاه کرد و منتظر بود ببیند واکنش او به کلمات متلکآمیز چه خواهد بود.
در مورد خود بای زهمین، قبل از اینکه با حالتی آرام بخندد، به لیلیث به شکل انسانیاش خیره شد.
«فکر میکنم باید تو رو مجازات کنم.» دستش را دراز کرد و با بازوی راستش به کمر باریکش چسبید و بدنش را با حرکتی سریع به بدنش نزدیک کرد که همه را شگفت زده کرد.
حتی خود لیلیث هم تعجب کرد. با این حال، به نظر میرسید که تعجب او خیلی زود از پنجره به بیرون پرواز کرد و لب هایش را به لبخندی دلربا نشان داد و به او خیره شد که گویی جرات میکند این کار را انجام دهد.
بای زهمین با نگاهی به لبهای قرمز به رنگ خون او وسوسه شد که آنها را برای خود بگیرد. با این حال میدانست که نه تنها زمان مناسب نیست، بلکه شرایط و فضا هم مناسب نیست.
«من زودتر از چیزی که فکر میکنی با تو کار خواهم کرد، سوکوبوس کوچولو.» گفت بای زهمین در حالی که به آرامی دستش را شل کرد و او را رها کرد.
او فقط با چشمان درخشانش به او نگاه کرد. لبخندش از چهرهاش پاک نمیشد و انگار بیصدا به او میگفت که منتظرش است.
بای زهمین به هیچ وجه نگران افکار دیگران نبود. در واقع، صرف نظر از اینکه این سربازان بودند یا گروهی که سای جینگیی با خود آورده بود. همه با لبخندی به او نگاه کردند که هر مردی بتواند آن را درک کند.
<...کتابهای تصادفی


