جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 181
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸۱ - ظهور: دشمن مرتبه دوم!
در رابطه با بای زهمین ، او در حال حاضر مشغول انجام کار دیگری بود.
«پس، نمیتونی از قبل بهم هشدار بدی؟»
سایهاش در میان درختان با سرعت حرکت میکرد و صدایش در آن مکان میپیچید.
پوووووف!
یک پلنگ دو متری با دهانی باز از میان بوته ها به بیرون پرید. چشمانش قرمزِ خونی به نظر میرسید، چشمانش در حالی که انعکاس بای زهمین در آن افتاده بود با غریزه قتل پر شده بود.
بوی گوشت گندیده سوراخهای بینیاش را آزار میداد و دندانهای نیش بلند پلنگ، اشعه نور خورشید را که از شاخههای ضخیم درختها عبور میکرد، منعکس میکرد. صورت بای زهمین بی حرکت مانده بود گویی که از وجود هیولایی که قصد گرفتن جان او را داشت خبر نداشت.
«نخیر.»
صدای لیلیث درست بعد از سوال بای زهمین بلند شد. در همان زمان، بدن بای زهمین با بدن قوی هیکلِ پنگ جهش یافته برخورد کرد.
«همونطور که قبلا گفتم. نمیتونم تو جنگ های الان یا آیندت دخالت کنم. فقط وقتی میتونم بهت یه کمک کوچیکی برسونم که زمین نبرد خالی از هر نوع دشمنی باشه و حتی کوچیکترین احتمال خطری وجود نداشته باشه وگرنه به یه موجودیت پست تر تبدیل میشم و قدرتم رو از دست میدم حتی احتمال داره که جونم رو از دست بدم.»
نورِ شدیدی درخشید و به آرامی زخمی خونی روی گردن پلنگ ظاهر شد. این جانور حتی نمیتوانست از شدت درد زوزه بکشد و درحالی که سر بریدهاش غلتزنان روی زمین حرکت میکرد بدن بیجانش روی زمین افتاد و زمین با خون رنگی شد.
«فهمیدم.» بای زهمین با آرامش سرش را تکان داد، انگار از قبل انتظار چنین پاسخی را داشت. پیامی در چشمانش چشمک زد.
[اراده خونی: ۵۰٪ از ۵۰٪]
دقیقاً همان پیامی بود که چند ساعتی میشد بدون هیچ تغییری روی چشمش چشمک میزد.
بای زهمین با سرعتی شگفتانگیز، حتی بدون فعال کردن حرکت مهارت رعد و بدون توقف برای شناسایی دشمنان از جنگل عبور کرد.
یک گربه جهشیافته در مقابل او ظاهر شد، ولی حتی قبل از این که بتواند غرش کند به دو قسمت مساوی تقسیم شد.
یک سگ جهشیافته در عرض چند ثانیه به قطعات بیشم...
کتابهای تصادفی

