جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 216
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۱۶ - افراد تکاملیافته هم میتوانند بهدست انسانهای عادی کشته شوند!
زن زیبایی در حالی که مسدود بودن مسیر را از چند صد متر جلوتر دیده بود با نگرانی پرسید: «برادر بزرگ، حالا چی کار کنیم؟» اگر او یک فرد عادی بود، نمیتوانست به این راحتی آن وضعیت را از دور تشخیص دهد. با این حال، صرف نظر از زن یا مرد بودن؛ هیچ کدام از آن دو فرد عادی نبودند زیرا هر دوی آنها با جذب نیروی روح دشمنانشان که سعی در گرفتن جانشان داشتند، تکامل پیدا کرده بودند!
شلیک گلوله از خودروهای تعقیبکنندهشان باعث بیشتر شدن نگرانی زن زیبا شد چرا که او از یک پیرمرد زخمی دفاع میکرد.
«لعنت به همتون حرومزادهها!»
زن زیبا دندانهایش را با عصبانیت فشرد و در حالی که مهارت خود را فعال میکرد، با عجله دستش را عقب چرخاند. مانای اطرافش به آرامی لرزید و یک حفاظ رنگارنگ در پشت ماشین ظاهر شد. پس از آن گلولهها بهطور پیوسته به دیوار محافظ برخورد کرده و صداهای فلزی کوچکی را در همه جا پخش میکردند. اما دشمنان هر چقدر هم که شلیک میکردند، اصلا نمیتوانستند از سد دفاعی عبور کنند. در واقع، آنها حتی نزدیک به شکستنش هم نبودند.
زن زیبا از وحشت فریاد زد: «من فقط دو بار دیگه میتونم مهارتمو فعال کنم!» او بیش از چهار ساعت بود که از همه محافظت میکرد و به سختی زمان کافی برای بازیابی مانایش را در اختیار داشت. مهارت او یک قابلیت مرتبه اول و در سطح ۲ بود که سدی از انرژی میساخت. او پیوسته در طی زمان مانایش را مصرف میکرد و اگر مهارتش چنین قابلیتی نداشت، مدتها پیش مانایش به پایان میرسید.
«این دفعه چارهای جز قمار نداریم!» مردی که در اوایل چهل سالگی اش بود با خشم، دندانهایش را به هم فشرد و تصمیم گرفت همه چیز را روی یک تاس انداخته و بر سر زندگیشان شرطبندی کند. در هر حال آنها انتخابهای زیادی نداشتند...
×××
شیائو مینگ وقتی دید که ماشینهای جلویی از حرفهایش اطاعت نمیکنند، عصبی شد.
درست زمانی که وسایل نقلیه وارد برد صد متری شدند، او میخواست دستور شلیک را بدهد اما ماشینی که تحت تعقیب بود با صدایی پر سر و صدا محکم ترمز کرد و کمی بیشتر از چهل متر جلوتر متوقف شد.
دو راننده ی تعقیب کننده نیز حرکت سریعی انجام دادند و یک وسیله نقلیه را در عقب و دیگری را در مقابل ماشین متوقف کردند و هرگونه امکان فراری از آنها بگیرند.
هشت مرد با تپانچه و تعدادی تفنگ مدل ۸۱ از خودروها پیاده شدند. آنها به سرعت ماشین را محاصره کرده و ظاهراً هیچ اهمیتی به سد محافظ مسلح شدهای را که در فاصله کوتاهی از آنها روی زمین برای بستن راه قرار داده شده بود نمیدادند.
«بذار ببینم الان کجا میخوای بری، نانگونگ لینگشین و نانگونگیی!» یک مرد جوان حدوداً ۲۷ ساله با لباس پلیس و با پوزخندی زشت بر چهره و نگاهی تمسخرآمیز در چشمانش جلو آمد.
«برادر بزرگ...» چهره نانگونگ لینگشین با دیدن محاصره شدنشان تمام رنگش را از دست داد. او میدانست که اگر گرفتار این افراد شوند، سرنوشت بسیار بدی در انتظارشان خواهد بود. مخصوصا برای خودش؛ او قطعا زندگیای بدتر از مرگ را خواهد داشت.
نانگونگیی نفس عمی...
کتابهای تصادفی


