جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 217
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۱۷ - تعیین
باد به آرامی با برخورد به شاخ و برگ درختان کنار جاده سوت میزد.
مجموعهای از خانهها در کنارههای جاده قرار داشتند، یکی در کنار دیگری. اگرچه برخی از آنها در شرایط خوبی قرار داشتند، اما پنجرههای تعدادی از آنها تخریب شده بود. در همان زمان اما چندین تکه شیشه به صورت نامنظم به همراه پوکههای خالی مهمات در سراسر زمین پخش شدند.
به جز این منظره، همه چیز عادی به نظر میرسید. با این حال، اگر کسی در خیابانها پرسه میزد، همه جا لکههای خونی را میدید که بیشترشان خشک شده بود. گواه از اینکه مدتی از وقوع فاجعهای در آن مکان گذشته است. علاوه بر این، نه چندان دور از آن محل، یک میدان جنگ خونین و وحشتناک آرامش منطقه ای معمولاً ساکت و به دور از نشانههای زندگی را شکسته بود.
گودالهای خون، اجساد، استخوانها و دست و پاهایی که در همه جا پرواز میکردند. یک جهنم واقعی!
تقریباً پنج دقیقه از شروع جنگ بین سربازان دهکده آغازین و مردان مسلحی که کانگهونگ به آنجا آورده بود، میگذشت.
در این پنج دقیقه مجموعاً ده سرباز اهل روستای آغازین کشته شده بودند.
برخی از مردان با گلولههای مهلک زخمی شده و برخی دیگر نیز با میخهای زمینی، چنگال هیولاها، اجسام تیز و غیره جانشان را از دست داده بودند. اینها پیامد مواجهه با گروهی از افراد تکامل یافته بود که مهارتهای قدرتمندی را آموخته بودند.
با این حال، این انسانهای قدرتمند تکامل یافته مجبور بودند تاوان غرورشان را نیز بپردازند. در ابتدا آنها اعتماد به نفس بالایی داشته و اعتقاد نداشتند که گروهی از افراد عادی با تعدادی نسبتا کم بتوانند تهدید بزرگی برای آنها باشند. اما واقعیت بیرحمانه بود، بنابراین آنها مجبور شدند عواقب زندگی در یک دنیای خیالی را متحمل شوند.
هنگامی که کانگهونگ برای سنگر گرفتن تقلا می کرد، گلولهها با صدای بلند رعد و برقمانند از کنار او عبور میکردند. او تنها بازمانده ی گروهش بود و همه اینها به لطف چابکی بالای او و همچنین با استفاده ی خوب از مهارت خودکار (احساس خطر) بود. متأسفانه حتی برای او نیز عبور کردن از بارانی از گلولهها غیرممکن بود، بهطوری که در حال حاضر زخمهای زیادی در سرتاسر بدنش داشت حتی در بخشهای حیاتی بدنش. از دست دادن زیاد خون، شروع به ناکام گذاشتن او کرده بود.
کانگهونگ نمیتوانست کاری کند جز اینکه از تصمیم قبلی خود عمیقاً پشیمان باشد. شاید، فقط شاید، اگر او اجازه نمیداد غرور کور کنندهاش ذهنش را بهدست گرفته تا چنین دستوری صادر کند، اوضاع میتوانست خیلی متفاوتتر از اینها باشد.
یک سرباز از دهکده آغازین، ماشه مسلسل سنگین مدل ۵۳ را بهطرز وحشیانهای فشار داد. چشمانش به خاطر از دست دادن تعداد زیادی از هم رزمانش خونآلود شده بود.
سرباز فریاد بلندی زد: «بمیر! موجود لعنتی!»
درخت قطوری که کانگهونگ از آن به عنوان سنگر استفاده میکرد بدون اینکه بتواند کاری در برابر سیل گلولههای کالیبر۵۰ انجام دهد نابود شد و او به دلیل جراحات زیادی که به او وارد شده بود نتوانست بهموقع عکس العمل نشان داده و حرکتی اشتباه کرد که در ادامه موجی از گلولههای متوالی پاهایش را شکافت و کاملا آن را قطع کرد.
درد از دست دادن پاهایش به این شکل دردناک، حواس او را برای لحظهای بکار انداخت و فریاد رقتانگیز و وحشتناکی را که قادر به ترساندن ارواح بود بیرون داد. خوشبختانه یا نه، به لطف قطع شدن پاهایش و افتادن ناگهانی بدنش روی زمین، بدنش از تبدیل شدن به آبکشی پر از سوراخ در امان ماند.
شیائو مینگ با دیدن سقوط آخرین دشمن با عصبانیت فریاد زد: «شلیک کافیه! اون اسلحهی لعنتی رو متوقف کن!»
به تدریج، سربازان زنده مانده که تعدادشان کمی بیش از ده نفر بود، شلیک را متوقف کردند. همه آنها بهجای ترس، حالتهای تشنه به خونی به صورت داشتند. این گروه چند روزی بود که دوش به دوش با زامبیها می...
کتابهای تصادفی


