جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 241
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۴۱ - شیانگ فنگ
وقتی بای زهمین و شانگوان در خیابانهای غربی کمپ قدم میزدند، تعداد چیزهایی که دیدند، دانش هر دوی آنها را در مورد کارهایی که انسانها در موقعیتهای گرسنگی مایل به انجام آن هستند، افزایش داد.
برخی از زنان با کمی آرایش و لباس در وضعیت نامناسب حتی به عنوان تن فروشی مشغول به کار بودند و سعی در جذب مشتری داشتند. بسته به تمیزی و زیبایی دختر، قیمت میتواند از یک تکه نان بیات و یک کراکر برنج فشرده گرفته تا یک بسته رشته فرنگی فوری متغیر باشد.
در مورد مردان... سرنوشت آنها فقط میتواند بدبختی و گرسنگی باشد. بدون کار راهی برای امرار معاش نداشتند.
پس از پیچیدن به گوشه ای، بای زهمین و شانگ گوان میخواستند ادامه دهند که صدایی ضعیف اما مضطرب آنها را متوقف کرد.
«آقا، لطفا یک لحظه صبر کنید!»
با نگاهی به کنار جاده خاکی، هر دو زنی را دیدند که در اواخر سی سالگی تا اوایل چهل سالگی روی زمین نشسته بود. رمزگشایی سن او در این مرحله دشوار بود زیرا صورتش پوشیده از خاک بود و لباسهای گشاد او تشخیص تقریبی واقعی سن او را تقریباً غیرممکن میکرد.
در کنار زن دختری حدودا ده ساله بود. موهای سیاهش تا شانه هایش میرسید اما مثل صورتش از خاک و گل پوشیده شده بود. لباس او یک شلوار پاره و یک ملحفه بزرگ که دور بدن کوچکش پیچیده شده بود و همچنین یک جفت کفش با رنگ های متفاوت.
بای زه مین میخواست زن را نادیده بگیرد، اما با دیدن نگاه معصوم و پاک، اما ضعیف در چشمان دخترک، قلب او که توسط زره سنگی نامرئی محافظت شده بود، نتوانست حرکت کند، بنابراین قدم هایش را متوقف کرد.
در راه آنها کمتر از دوازده کودک گرسنه دیده بودند. با این حال، در این لحظه، بای زهمین نمیتوانست کاری در مورد آن انجام دهد. اگرچه او قوی بود، اما قدرت آن را نداشت که از عهده همه چیز برآید و همه مشکلات را حل کند. تنها کاری که میتوانست بکند این بود که امیدوار باشد این بچهها کمی بیشتر تحمل کنند.
وقتی او تمام این پایگاه را در دست گرفت و شروع به اعمال قوانین خود کرد، وضعیت اسفبار آنهایی که ضعیف بودند، چون زندگی به آنها فرصت کافی برای بزرگ شدن نداده بود، متفاوت میشد. حداقل، آنها نگران داشتن یک کاسه غذا نخواهند بود.
با دیدن توقف آنها چشمان زن برق زد و با عجله گفت: لطفا من و دخترم رو بخرید!
قیافه بای زهمین با شنیدن حرفهای زن کاملاً فرو رفت.
حتی شانگوان معمولاً بیتفاوت نیز تغییر محسوسی در بیان خود داشت.
«تو... چی گفتی؟» بای زهمین دندان هایش را به هم فشار داد و به سختی گفت. او به دختر کوچک نگاه کرد و متوجه شد که اگرچه او ترسیده بود، اما مادرش را رد نکرد.
«...تو...تو دختر کوچولوتو میفروشی؟» شانگوان همچنین به نظر نمیرسید آنچه را که میشنود باور کند، بنابراین دوباره پرسید که انگار میخواست مطمئن شود اشتباه است زیرا نمیخواست کلماتی را که از دهان زن مقابلش بیرون میآمد باور کند.
زن مثل اینکه متوجه عصبانیت افراد مقابلش شده بود، مردد بود که بعدش چه بگوید. نگاهی از درد دلخراش در چشمانش میدرخشید و اشک روی صورتش جاری میشد و با صدای خفهای میگفت: «من... من و دخترم... ما درست غذا نخوردیم... بیش از دو هفته است....»
تنها کسی که گرسنگی را تجربه کرده باشد میتواند درک کند که این احساس چقدر وحشتناک است...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی
