فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 245

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل ۲۴۵ - سرعت بخشیدن به فرآیند حمله تقریباً ۳۰ تا ۴۰ دقیقه بعد، گروه چهار نفره به رهبری بای زه‌مین سرانجام بازگشتند تا به حیاط کوچکی که قبلاً در ابتدای ورود به پایگاه دریافت کرده بودند، برگردند. وقتی بازماندگانی که در کلبه‌های چوبی زندگی می‌کردند، دیدند که گروه وارد یکی از معدود ساختمان‌هایی می‌شوند که در «وضعیت خوب» منطقه قرار دارد، حسادت و احتیاط در چشمان همه می‌درخشید. هیچ کس جرات ایجاد مشکل را نداشت و هر بازمانده فقط بر روی صرفه جویی در انرژی تا حد ممکن تمرکز می‌کرد. «اوه! تو با- اوه؟ این ؛دو خانم جوون کی هستن؟ »نانگونگ یی به سمت در نگاه کرد و انتظار داشت بای زه‌مین و شانگوان را ببیند که بازگشتند، اما با تعجب دید که دو نفر بودند که تقریباً دو ساعت پیش هنگام رفتن با آنها نبودند. بای زه مین به سمت آشپزخانه رفت و وسایل آشپزی را که قبلا خریده بود گذاشت. سپس به اتاقی که قرار بود اتاق نشیمن باشد برگشت و با خونسردی اشاره کرد: «ابن زن یی فانگه. دختر کوچیک کنار اون شیانگ فنگه. اونها از امروز به ما ملحق می‌شن» یی فانگ با احتیاط به دو نفر داخل اتاق نگاه کرد. او مخفیانه از دیدن چنین زن زیبایی همراه با مردی در حدود سن خود در اینجا شگفت زده شد زیرا ناخودآگاه فکر می‌کرد که بای زه‌مین و شانگ گوان تنها هستند. «از آشنایی با شما خوشحالم. اسم من یی فانگه و این دختر کوچیکم شیانگ فنگه.» او به سرعت تعظیم کرد و خودشان را دوباره معرفی کرد. «سلام، یی فانگ. اسم من نانگونگ ییه و این خواهر کوچکترم نان‌گونگ لینگ‌شینه « نانگونگ یی با لبخندی مؤدبانه سر تکان داد و سپس با لبخندی ملایم به دختر کوچک نگاه کرد: «هی خوشگل کوچولو، چطوری؟» شیانگ فنگ کمی خجالتی به نظر می‌رسید زیرا بلافاصله پشت سر مادرش پناه گرفت در حالی که با سر نیمه پنهان به نانگونگ یی و نانگونگ لینگشین نگاه می‌کرد. با این حال، به نظر می‌رسید که دختر کاملاً عاقل بود زیرا با صدایی شبیه پشه کوچک گفت: «سلام برادر بزرگ، سلام خواهر بزرگ.» «خیلی نازه!» به نظر می‌رسید نانگونگ لینگشین از اومدن شیانگ فنگ خوشحال است. او لبخند شیرینی زد و در حالی که دستش را تکان می‌داد گفت: «شیانگ فنگ کوچولو، می‌خوای یک دوش خوب با آب گرم بگیری؟ این خواهر بزرگ حتی صابون هایی با عطر میوه و عسل داره!» چشمان شیانگ فنگ بلافاصله با شنیدن «دوش» و «آب داغ» و همچنین صابون‌های خوش‌بو روشن شد. از آخرین باری که او در کلبه چوبی که در آن زندگی می‌کردند تجمل لذت بردن از یک دوش راحت را داشت، مدت‌ها می‌گذشت. او فقط یک تخت حصیری داشت و نه هیچ چیز دیگری.به مادرش نگاه کرد که با لبخند کوچکی سر تکان داد. برو. مامان هم به زودی میاد پیش تو . یی فانگ با قدردانی به نانگونگ لینگشین نگاه کرد. به زودی نانگونگ لینگشین شیانگ فنگ را زیر دوش برد و حتی پنج دقیقه نگذشته بود که صدای قهقهه دختر در تمام خانه شنیده شد. «واقعا... من نمی‌دونم چگونه به اندازه کافی از شما تشکر کنم.» یی فانگ با چشمانی پر از قدردانی به بای زه‌مین و شانگوان که اکنون زیبایی خود را به طور کامل آشکار می‌کرد نگاه کرد. زندگی این زوج مادر و دختر در مقایسه با زندگی‌ای که اکنون می‌توانستند از آن لذت ببرند، مانند این بود که می‌خواستند ابرهای سفید خالص شناور در آسمان را با گل کثیفی که زمین را لکه‌اند مقایسه کنند. یی فانگ می‌دانست که همه اینها را مرد جوان و زن جوانی که جلوی او بودند به انها داده‌اند. بای زه مین آهی کشید و سرش را تکان داد: «شاید به زودی دیگه از من تشکر نکنی. زندگی آرومی که می‌خوای ممکن نیست... حداقل هنوز. نه تا ز...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی