جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 256
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۵۶ - سه در برابر صدها (قسمت ۸)
«میخوای... میخوای بعد از فتح چین به سمت شمال قاره پیشروی کنم تا به روسیه حمله کنم؟» بای زهمین بالاخره بعد از تقریبا یک دقیقه سکوت، این جواب را داد.
رک و پوست کنده، شرط دوم اوانجلین برای او غافلگیرکننده بود. شاید بهتر بود که آن را یک درخواست-و نه «شرط»- بنامیم، زیرا همانطور که او قبلاً گفت، چنین درخواستی در واقع به او کمک میکرد.
اگر بای زهمین واقعاً به سمت شمال پیشروی میکرد و در نهایت روسیه را فتح میکرد، تعداد زیادی از بازماندگان، نیروی انسانی و متخصص را به دست میآورد. اما گذشته از آن، بسیاری از درهای پر از احتمال نیز به روی او باز میشدند. از این گذشته ، روسیه یکی از کشورهایی بود که بیشترین مساحت زمین را داشت و بنابراین منابع آن فوق العاده غنی بود.
در این دنیای جدیدِ تحت تأثیرِ مانا، فقط انسانها و حیوانات نبودند که دائماً در حال تکامل بودند. گیاهان شروع به تکامل کردند و برخی از آنها به گنجینههای ارزشمندی مانند گیاه هزار رعد و برق تبدیل شدند که بای زهمین در آن زمان در خوابگاههای دخترانه ی دانشگاه پیدا کرده بود. اما به عقیدهی لیلیث، علاوه بر گیاهان، جهان باید حاوی مواد معدنی و مواد مختلفی باشد که برای او و گروهش ارزش باورنکردنی دارند. موادی که در گذشته وجود نداشتند، فقط تخیل بودند و تنها پس از تکامل، جهش یا ایجاد مانا و جادو میتوانستند ظاهر شوند.
البته، درست بود که فواید آن بسیار زیاد بود، اما خطرات بسیار زیادی هم داشت. مثلا در یکی از مناطق چین، بای زهمین با دشمنان وحشتناک زیادی روبرو شد؛ دشمنانی که بارها زندگی او را به خطر انداختند. اگر حیله گری و تاکتیکهای او برای شکست دادنِ افرادِ قویتر نبود، مدتها پیش تبدیل به جسد و منبع قدرتی میشد که باعث رشد رقیبِ برندهاش میشد.
بنابراین، کشف و فتح روسیه چقدر دشوار است؟ بدون شک دشوارتر از چین خواهد بود. به هر حال، بای زهمین میتوانست در این سرزمین رشد کند، زیرا اینجا خانهی او بود. اما در سرزمینهای خارجی چنین نخواهد بود. وادار کردن روسها به سپردن زندگی خود به یک خارجی بسیار دشوار بود، و ضمنا ناگفته نماند که بای زهمین از شرایط دیگرِ قلمرو کشور شمالی هم اطلاعی نداشت.
«درسته. این آخرین شرطِ منه.» اوانجلین درنگ نکرد و سری تکان داد. با حالتی جدی به او نگاه کرد و ادامه داد: «نگران نباش. اگر در آینده قدرت تسخیر چین رو داشته باشی، چه کسی قراره بگه که نمیتونی این کار رو با روسیه هم انجام بدی؟ علاوه بر این، من هم اونجا بهت کمک میکنم. اون موقع دیگه زیاد هم سخت نمیشه، مگه نه؟»
در واقع، با کمک یک زن روسی مانند اوانجلین، همه چیز سادهتر میشد. تنها مشکل این بود که بای زهمین هرگز به آینده فکر نکرده بود. در حال حاضر، تنها چیزی که او میخواست این بود که قبل از ورود جهان به مرحله دوم توسعه، به بالاترین مقامِ کشور چین تبدیل شود... زیرا در آن هفت روز که او و لیلیث در کارگاهش اقامت داشتند، به او گفته بود که در جریان تغییر، اتفاق بزرگی خواهد افتاد. این را هم گفت که او باید یک یونیورسال قدرت را کنترل کند، وگرنه برای همیشه پشیمان خواهد شد.
بای زهمین هیچ ایدهای نداشت که قرار است چه اتفاقی بیافتد. اما او ۹۹٪ به لیلیث اعتماد داشت؛ بنابراین اصلا به حرفهای او شک نکرد. پس از آن بود که میل به پادشاه شدن و در نهایت امپراتور شدن در او متولد شد.
در همان لحظه، صدای بیتفاوتی که صدای اوانجلین نبود، بای زهمین را از افکار عمیقش بیرون کشید.
«چرا اینقدر تعجب کردی؟»
کمی به دور خود چرخید و شانگوان را دید که با چشمان آبی اش به او نگاه می کرد. چشمانی با عمق اقیانوس، که آرام به نظر میرس...
کتابهای تصادفی


