جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 257
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۵۷ - سه در برابر صدها (قسمت ۹)
همانطور که اوانجلین، بای زهمین را زیر نظر گرفته بود، او به گوشه ی اتاق رفت و چند آب نباتِ پیچیده شده و قدری خرده ریزهای دیگر را از روی زمین برداشت. بعد، چیزهایی را از روی زمین بلند کرد و با احتیاط، رویش را برگرداند.
«خب، از اونجا که نانگونگ یی و اوانجلین اینجا میمونن، اونایی که قراره برَن شاملِ من، شانگوان و نانگونگ لینگشین میشه.»
شانگوان جلو رفت و چند چیز را از دست او گرفت.
نانگونگ لینگشین نیز یک لحظه بعد، همین کار را انجام داد.
«این چیه ؟» اوانجلین از اینکه می دید دو دختر جوان و زیبایِ پیشِ رویش یک بسته ی کوچک را با دقت در دست هایشان گرفته اند، متعجب شده بود. «اسباب بازیه؟»
لبخندی از سرِ رضایت روی صورت بای زهمین ظاهر شد. به آرامی گفت: «خوشحالم که اینطور فکر میکنی، چون این یعنی احتمالا دیگران هم همین فکر رو می کنن.»
سپس به سمت کیسه ی تنقلات رفت، محتویات آن را روی زمین پاشید و بخشی از کیسه را پاره کرد.
اوانجلین مات و مبهوت مانده بود. این پسر داشت دقیقا چه کار می کرد؟
حدس میزد که بای زهمین و بقیه سلاحهای سنگین و قدرتمندی را در جایی پنهان کردهاند و به احتمال قبل از حمله می روند و آنها را می آورند. با این حال، تنها کاری که آنها انجام می دادند این بود که در آنجا بایستند و یکی شان هم کارهای مشکوک و عجیبی انجام بدهد.
البته او خیلی زود تا حدودِ زیادی به پاسخِ پرسش هایش رسید.
«تفنگ؟ نه بابا... این دیگه چه سلاحیه؟» آدمکش جوانی که تازه به گروهِ بایزهمین اضافه شده بود، با چشم هایی که تا انتها گشوده شده بودند، به او نگاه کرد. او دید که بایزهمین اسلحه ی عجیب و غریبی را-که تا کنون در زندگی اش چیزی شبیه به آن ندیده بود- از کیسه ی پاره بیرون کشید.
«حالا می بینی.» نانگونگ لینگشین با خنده این حرف را زد و بعد، سپر و شمشیر مینیاتوری را که در دست داشت، روی زمین گذاشت.
شانگوان چیزی نگفت و به سادگی همان کاری را انجام داد که نانگونگ لینگشین انجام داده بود. بعد، چند قدم به عقب رفت و به بای زهمین خیره شد.
بای زهمین پس از برداشتن تجهیزات خود- که توسط گنجی در رده ی حماسی به نام کاهش بینهایت کوچک شده بودند- آنها را کنار هم روی زمین گذاشت. اگرچه سپرها، بالشتکهای روی شانه و بقیه ی وسایل، مشکلی ایجاد نکردند؛ اما وقتی غلاف و شمشیر مینیاتوری دوباره زمین را لمس کرد، زمین اندکی لرزید.
این لرزش آنقدر خفیف بود که افراد عادی به سختی متوجه آن میشدند. با این حال، اوانجلین یک فرد معمولی نبود. او یک قاتل قدرتمند و مرگبارِ مرتبه یک بود که تغییرات اطرافش را به خوبی تشیخص می داد.
وقتی حرکت کوچک زمین را احساس کرد؛ چهره اش کمی تغییر کرد. با تعجب به اسباب بازیهای کوچک نگاه کرد. فرضیه هایی در مورد این وسایل در ذهنش شکل گرفته بودند، اما حاضر نبود آن ها را باور کند.
با این حال، به زودی متوجه شد که راهی به جز پذیرش حقیقتِ پیش چشمانش ندارد.
سووش!
سووش!
سووش!
بای زهمین انبوه وسایل مینیاتوری را نشانه گرفت و سه بار شلیک کرد: یک بار به وسایل مینیاتوری شانگوان شلیک کرد. شلیک دوم به سمت وسایل نانگونگ لینگشین و آخرین شلیک درست در مقابلِ خودش بود.
سه پرتو نورِ اسکنرمانند از لوله ی تفنگ بیرون زد. نور، اشیاء مینیاتوری را برای چند ثانیه در بر گرفت. سپس، در زیر نگاه اوانجلین- که پر از ناباوری بود- آن اشیاء کوچکِ اسباببازی با سرعتی سرسامآور شروع به افزایش اندازه کردند.
«چـ...چی؟»
در مقابل چشمان سبز یشمی زیبایش، نزدیک به دوازده قطعه از تجهیزات ظاهر شد. سپر، بالشتک، شمشیر، غلاف، محافظ مچ، و غیره. حتی یک شنل تیره ی بزرگ هم بود که به نظر میرسید جنگهای زیادی را دیده باشد، زیرا قسمت هایی از آن پاره و دندانه دندانه شده بود.
«نا...
کتابهای تصادفی
