جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 261
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۶۱ – پنجمین مهارتِ بای زهمین (قسمت اول)
هنگامی که تمام روح-گسترهای دشمن انگیزه شان را برای مقابله با شانگوان از دست دادند؛ او پوزخند زد. به آرامی دستش را تکان داد. در عرضِ یک لحظه، تمام دیوارهای یخیِ متعددی که در ورودی حیاط ویلا ساخته بود، فرو ریختند.
بای زهمین و نانگونگ لینگشین با قدمهایی آرام به داخل حیاط رفتند و در کنار شانگوان؛ در میان حوضچههای خونِ مقتولینِ شاهزاده خانمِ یخ ها ایستادند.
نانگونگ لینگشین به اطراف نگاه کرد. اگرچه از قبل انتظار چنین چیزی را داشت، اما نمیتوانست غافلگیر نشود. او حتی سرِ بریده ی یک روح-گسترِ قدرتمند و آشنا را روی زمین دید. هرچه نباشد، او قبلا آنجا زندگی کرده بود و قطعا میتوانست یینکان را بشناسد.
«نانگونگ لینگشین!»
دو صدای متعجب همزمان این واژه را به زبان آوردند.
به نظر میرسید که شان لی و کانگرونگ وجود شانگوان را فراموش کرده بودند، هرچند که او به تازگی کل گروه روح-گسترهایشان را از بین برده بود. این دو مرد از همان لحظهای که نانگونگ لینگشین در میدانِ دیدشان ظاهر شد، به او چشم دوختند.
«از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم، یک هفته می گذره؛ کانگرونگ و شان لی.» نانگونگ لینگچن لبخند زیبایی زد و با آرامش به دو مرد روبرویش نگاه کرد.
اگر بای زهمین و شانگوان از تاریخچه ی بینِ دو طرف اطلاعی نداشتند، ممکن بود فکر کنند که این یک جمع دوستانه ی سه نفره است که پس از مدتها با یکدیگر ملاقات کرده اند.
البته، اگرچه واکنش نانگونگ لینگشین کاملا عادی به نظر می رسید، اما نمیشد این را در مورد دو نفرِ دیگر گفت.
«فا+حشه!» کانگرونگ از شدت عصبانیت منفجر شد: «بعد از اینکه به تو و خانواده ات جایی برای زندگی بینِ دیوارهای کمپ دادم، اینجوری جبران میکنی؟! بدکارهی خیانتکار!»
حالت چهرهی نانگونگ لینگشین سرد شد. در گذشته هیچوقت با او این گونه رفتار نشده بود. گذشته از آن، از لحظهای که تبدیل به یک روح-گستر قوی شده بود، طبیعتاً غرور در وجودش افزایش یافته بود. حتی افرادِ قدرتمندتری مانند شانگوان و بای زهمین هم با او محترمانه رفتار میکردند. چطور میتوانست تحمل کند که یک مرد چاقِ بیفایده با او اینطور صحبت کند؟
«خیانتکار؟ من؟ منو نَخندون! مراقب حرف زدنت باش خوکِ ناسپاس. تمام کمک های من و برادرم توی این پایگاهِ پر از فسادِتون رو فراموش کردی؟ نه تنها از ما تشکر نکردی، بلکه اجازه دادی گل پسرِ به دردنخورِت و یه مشت آشغالِ دیگه خودشونو به من تحمیل کنن! اگه برادرم نبود، می دونی چی میشد؟ حالا کی اینجا خیانتکاره؟ فکر کنم همه مون جوابو می دونیم!»
«پسرم... درسته، پسرم کانگ هونگ کجاست؟!» به نظر میرسید کانگرونگ متوجه چیزی شده و ناگهان عصبانی گشته بود. او بیشتر سخنان نانگونگ لینگشین را نادیده گرفته بود، جوری که انگار چیزی به جز بادِ هوا نبودند. «نانگونگ لینگشین! جرات نکن به من دروغ بگی، وگرنه-!»
«وگرنه چی؟» نانگونگ لینگشین به سردی حرفش را قطع کرد. لب هایش کمی به سمت بالا خم شده بود. با لحنی کنایه آمیز گفت: «به نیروهای مسلحِت دستور میدی به من حمله کنن؟ یا شاید می خوای سگهای جهشیافته ات رو به جونم بندازی؟ پس چرا این کارا رو امتحان نمیکنی؟ این دفعه دیگه تنها نیستم و با کمالِ میل، به جای برادرم به بریده شدن و غلت خوردنِ سرِت نگاه می کنم.»
نانگونگ لینگشین هرگز فراموش نکرده بود که چگونه در گذشته مورد تج+اوز قرار گرفت و چگونه پدرش در حال گریز به سمت جنوب، به طرز مرگباری زخمی شد. اگر برادرش و گروه بای زهمین نبود، او و تنها اعضای خان...
کتابهای تصادفی

