جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 260
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۶۰ - شانگوانِ غافلگیر کننده
هنگامی که شانگوان مثلِ یک پروانهی برازنده به آسمان اوج گرفت، بای زهمین توجه خود را به عقاب معطوف کرد.
عقاب واقعاً بزرگ بود. حدود دو متر ارتفاع، که اگر طول بال هایش را هم حساب می کردی، می شد حدودِ شش متر. جانور دو پا داشت که با رنگ فلزی پوشانده شده بود، چراکه در نورِ مهتاب میدرخشیدند. به نظر میرسید که منقارِ بلندش از فاصله ی تقریباً نیم متری، قدرتِ تکه پاره کردنِ همه چیز را دارد.
با این حال، قابل توجهترین چیز در مورد این جانور چشمانَش بود. چشمان عقابِ طلایی میدرخشید. به نظر میرسید که دارای سطح بالایی از هوش باشد
بای زهمین نمیدانست که فرآیندِ احضار چگونه کار میکند. خودش هم مهارتِ مشابهی نداشت. با این حال، در گروه او، حداقل سه نفر با مهارتهایی وجود داشتند که به آنها اجازه میداد تا هیولاها را با استفاده از مانا(به عنوان کاتالیزوری برای نگه داشتنِ آنها در این دنیا) احضار کنند. لو نینگ یکی از این افراد بود و به لطف او، بای زهمین اطلاعاتی در مورد این نوع هیولاها داشت، حتی اگر اطلاعاتش چندان کامل و دستِ اول نبودند.
البته که احضار کنندگان قدرتمند بودند، اما این فقط به خاطر جانورانی بود که احضار کرده بودند. بدون آنها، این جادوگران اصلا چیزِ خاصی نبودند، زیرا قدرت، استقامت، چابکی، و به طور کلی آمار سلامتی آنها خیلی بالا نبود. از این گذشته ، به عنوان یک احضار کننده، مهمترین قدرت برای آنها جادو و مانا بود.
البته، نزدیک شدن به یک احضارکننده کار آسانی نبود، چون آنها معمولاً هیولاهایی را نزدیکِ خودشان نگه میداشتند تا از حملات غافلگیرکننده جلوگیری کنند. با این حال، این احضارکنندگان یک ضعف مهلک داشتند.
اسکیریییییییی[1]
عقاب به طرزِ شومی فریاد زد و با یک شیرجه پایین آمد. چنگالهایش کاملاً باز بودند، انگار که میخواست طعمهای را بگیرد. چشمهای طلاییاش به سردی برق زده و به بای زهمین خیره شدند.
بای زهمین مخفیانه لبخند زد. دستانش را به سمت جلو دراز کرد و با حمله ی جانورِ احضار شده روبرو شد.
بوووم!
زمین زیر پای بای زهمین ترک خورد. نانگونگ لینگشین در اثر موجِ انفجار، دو قدم عقب رفت. با این حال، وقتی به جلو نگاه کرد، دید که بای زهمین حتی از جایَش تکان نخورده است. موهایش بر اثر وزشِ باد تکان می خوردند و لبخندی بیتفاوت بر چهرهاش نشسته بود.
«بَدَک نیست. این حمله واقعاً عالی بود.» بای زهمین با این حرف، عقاب را تحسین کرد. این کارِ او، نانگونگ لینگشین را گیج کرد.
«با استفاده از قدرتِ فرود اومدن و سرعت عملِ حیوونی که احضار کردید، قدرتی که دارید حدودا پنج برابر میشه. نظرتون چیه که به من بپیوندید؟ مطمئنم که اگه جزو گروه من باشید، امتیازاتون رو از دست نمی دید.»
چشمان ِعقاب از ترس برق زد. به نظر میرسید که این جانور دستور جدیدی دریافت کرده باشد، چون با عجله بالهایش را تکان داد و سعی کرد عقبنشینی کند. با این حال، دستانِ برافراشته ی بای زهمین مانند دو قلاب نامریی بودند که او را رها نمی کردند. جانور، هر چقدر هم که تقلا کرد، نتوانست در آسمان اوج بگیرد.
چشمانِ عقاب به شدت برق زدند. وقتی متوجه شد که نمیتواند دورتر پرواز کند، ناگهان سرِ سفیدش را با تمام قدرت به سمت جلو تکان داد. حالا که نمیتوانست برود، میخواست سرِ دشمنش را تبدیل به خمیر کند.
بای زهمین آهی کشید.
چشمانش به سردی برق زدند. با حرکتی سریع، یکی از پنجههای هیولا را رها کرد و در حالی که کمی به پهلو خم شده بود، بدنش را ۳۶۰ درجه چرخاند. باد در صورتش سوت کشید و آرنجش را به سمت بیرون چرخاند.
زرهِ او در مناطقی که میشد از آن برای حمله استفاده کرد، پر از خار بود. طبیعتا ناحیه ی آرنجِ زرهش نیز نسبتاً تیز و بزرگ بود. اما عقاب، حتی زمانی که آرنجِ بای زهمین به کنارِ گرد...
کتابهای تصادفی

