جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 267
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۶۷ - برخورد شانسی
بای زهمین چند لحظه زن مقابلش را با دقت نگاه کرد.
موهای قهوهای او کمی روی شانه هایش ریخته بود و به دلیل بخار آب داغ داخل استخر کمی بخار آلود شده بود. چشمهای قهوهایاش با رگهای از خجالت میدرخشیدند، اما نشانهای از ترس یا عدم تمایل وجود نداشت. بدن او مانند لیلیث جذابیتی نداشت که مردان را به اشتیاق فوری وادار کند، بلکه به نظر میرسید که باید با دقت و ظرافت به بدنش دقت میکرد تا متوجه زیباییاش بشود.
در مجموع، او یک دختر بسیار زیبا بود حتی اگر زیبایی فرازمینی نداشت. بای زهمین فکر کرد که او در گذشته به راحتی میتوانست در بین ۲۰ زن زیبای برتر دانشگاه پکن قرار گیرد و با توجه به اینکه او ۱-۳ سال از او بزرگتر بود، احتمالاً قبل از تغییر جهان هنوز دانشجو بوده است.
بای زهمین در حالی که به خودش اشاره کرد با لبخند پرسید: «میدونی چطوری این وسایل رو جدا کنی؟»
دختر با تعجب به زره سیاهی که بدن او را پوشانده بود نگاه میکرد و لحظهای بیحرکت بود.
درآوردن این نوع لباسها به کنار، او در تمام عمرش حتی زره چرمی واقعی ندیده بود.
«ن-نه...» دخترک با خجالت سرش را پایین انداخت و به آرامی سرش را تکان داد.
بای زهمین با دیدن دختر کوچولوی مقابلش که اینطور سرش را پایین انداخت کمی سرگرم شد. زمان زیادی بود که بایزهمین در نبرد بود، نبرد در هر صورت یک نبرد بود و سختی های خودش را داشت. بنابراین، یک تغییر جزئی موقت نیز باعث سرگرمی او میشد.
«باشه. بهم کمک کن. من راهنماییت میکنم» بای زهمین بالاخره تسلیم شد.
چشمان دخترک روشن شد و مثل جوجه کوچولویی که به برنج نوک میزند سرش را چند بار تکان داد. او با خجالت دستانش را حرکت داد و صدای بای زهمین حرکات او را هدایت کرد. گاهی اوقات او به آرامی بازوهای او را میگرفت و در حالی که سعی میکرد حرکات نامناسب او را هماهنگ کند، دستان او را در جهت درست حرکت میداد.
«اسمت چیه؟» او به طور معمولی پرسید زیرا سکوت ممکن است برای همه ناراحت کننده باشد.
زن جوان در حالی که دانهای از عرق روی صورتش میلغزد پاسخ داد. «اسم من فو شورن است.» معلوم نبود علت عرق کردن او گرمای داخل حمام بوده یا خجالت کشیدنش.
بای زهمین به آرامی سری تکان داد و از گوشه چشم به نانگونگ یی نگاه کرد. او نیز با یک خدمتکار دیگر، حدوداً ۳۹ ساله که بدنی خاص و اغوا کننده داشت مشغول درآوردن لباسهایش بود.
برخلاف نانگونگ یی، که ممکن بود برای خوشگذرانی و برای رهایی از استرس ناشی از ندانستن اینکه روز بعد ممکن بود زنده باشد یا خیر، علاقه مند به رابطه داشتن با هر زنی باشد، بای زهمین فکر نمیکرد با فو شورن کاری انجام دهد. اما حتی اگر بخواهد هم میتواند وجدانی آرام این کار را بکند، زیرا نیازی به توضیح موضع خود برای کسی نداشت. به هر حال، مهم نیست که چه کسی رهبر یک جناح قدرتمند و در حال گسترش بود، او یک مرد مجرد بود و تعهدی به کسی نداشت.
در ضمن چه کسی گفته برای داشتن رابطه فیزیکی باید با زن رابطه عاطفی داشت؟ این روزها خیلی عادی بود که یک شب سرگرم کننده داشته باشیم و روز بعد طوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است... اگرچه این نوع رفتار چیزی نبود که خود بای زهمین خیلی برایش ارزش قائل باشد.
بای زهمین پس از برگرداندن نگاهش سعی کرد به صحبت کردن ادامه دهد تا کار تمام شود: «قبل از پایان دنیا دانشجو بودی...
کتابهای تصادفی

