جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 268
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۶۸ - رویای غیرمعمول
بای زهمین واکنش فو شورن را نادیده گرفت و در عوض ناگهان نگران چیز دیگری شد. او به خدمتکاری که به نانگونگیی در رسیدگی به لباسهایش کمک میکرد نزدیک شد و با صدای محکمی از او پرسید: «اسم تو چیه و چند سالته؟»
دختر با دیدن او که به سمتش میآمد لحظهای مات و مبهوت ماند، اما با شنیدن سوال او با عجله با صدای محترمانهای پاسخ داد: «آقا، اسم من چو جیائو است و امسال چهل ساله خواهم شد.»
بای زهمین آهی کشید. خوشبختانه او مادر کسی یا چیزی که او میشناخت نبود. «خیلی خب، شما دوتا دیگه میتونید برید، اینجا دیگه کاری نمونده که بخواید انجام بدید.»
چو جیائو تعظیم کرد و با فو شورن عقبعقب به سمت در حرکت کردند، و قبل از بستن درهای دوتایی حمام، آخرین نگاهشان را به بای زهمین انداختند.
«لعنتی....» بای زهمین در حالی که قسمت پایین زرهش را در میآورد شوکه بود.
واقعاً... اگر آنچه اتفاق افتاد تصادفی نبود، پس میتوان نتیجه گرفت نباید هیچ تصادفی در این دنیا وجود داشته باشد.
چه کسی فکرش را میکرد که با خواهر یک متحد ملاقات کند؟ خوشبختانه، بای زهمین فردی نسبتاً منطقی و درستکار بود، وگرنه اگر جوانی بود که گرمای لحظه او را از خود بیخود میکرد و با فو شورن زیبا مشغول به کار میشد، احتمالاً مجبور بود بقیه کارها و مسئولیتهای بعدی را به عهده بگیرد. یا بدتر از آن، از دست دادن یک متحد که برایش ارزشمند بود. از این گذشته، حتی اگر فو شوفنگ به ظاهر چیزی نمیگفت، اما قطعاً از درون خوشحال نمیشد.
پس از درآوردن کامل زره و همچنین لباس سبکی که زیر آن پوشیده بود، بای زهمین یک حوله سفید بیرون آورد و قبل از رفتن به سمت استخر در مرکز حمام آن را دور کمر خود پیچید.
بخار به قدری جمع شده بود که اگرچه جلوی دید را تا حد نابینا شدن نمیگرفت، اما دیدن واضح آنچه را که در چندین متر دورتر بود دشوار میکرد. وقتی بای زهمین بالاخره از پلههای استخر پایین آمد، آب داغ به آرامی نوک انگشتان پا، ساق پا و رانهای او را دربر گرفت و تنها زمانی که نیمه پایینی تنش تقریباً به طور کامل در آب فرو رفت، ایستاد و به لبهی استخر تکیه داد.
آهی از دهانش بیرون آمد و چشمانش بیاختیار بسته شد. با لمس آب گرم تمام ماهیچههای بدنش بلافاصله شروع به شل شدن کردند و منافذش برای تنفس در هوای پاک اطراف باز شد.
اگرچه بای زهمین همیشه میتوانست از فعالیتهای اینگونه لذت ببرد، اما این مورد خاص بود و چون ذهنش برای مدت طولانی در حالت آماده باش بود ، بدنش بهطور خاص گرفته و کوفته بود. به هر حال، اینجا پایگاه یک جناح دشمن بود، و اگرچه بای زهمین قدرتمند بود، اما اگر لحظهای بیاحتیاطی میکرد، ممکن بود کشته شود.
«پسر، کی فکرشو میکرد خواهر اون پسره اینجا باشه ؟»
صدای آهسته اما عمیقی در چند متری به گوش رسید. بای زهمین به آرامی چشمانش را باز کرد و اگرچه نگاهش به سقف سفید معطوف بود، اما طبیعتاً میدانست که صدا متعلق به تنها کسی است که در آن لحظه او را همراهی میکند.
«در واقع. اتفاقی که همین الان افتاد چیزی بود که اصلا انتظارش رو نداشتم.» دوباره آهی کشید و دوباره چشمانش را بست و به آرامی گفت: «اما این هم خوبه... امیدوارم بتونیم اعضای خانواده بیشتری رو پیدا کنیم که حداقل یکم از باری که روی دوششون هست کم بشه. »
به نظر میرسید که نانگونگ یی از دوش گرفتن لذت میبرد زیرا صدایش آهستهتر از حد معمول بود: «خوشبختانه من به اون دختره که اسمش فو بود دست نزدم. وگرنه خیلی دردسر میشد.»
«آره...» بای زهمین موافقت کرد.
اگرچه نانگونگ یی در نبرد رو در رو از فو شوفنگ قویتر بود، اما اگر فو شوف...
کتابهای تصادفی

