جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 275
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۷۵ - بای زهمین مهربان اما حیله گر
لو یان باید به دقت فکر میکرد که بعداً چه پاسخی خواهد داد.
پیوستن به یک جناح معنایی نداشت، زیرا حتی اگر دولت چین بتواند سیستمی در مقیاس بزرگ ایجاد کند و به تدریج شروع به بازپس گیری قلمرو در آینده کند، «جنگ سالاران» به احتمال زیاد مجازات نمیشوند زیرا در زمانهای سختی مانند آنچه در آن هستند بودند. در حال حاضر، اقدامات شدید تنها راه برای زنده ماندن بود و این فرآیند به انسانهای ضعیف یا مشکلساز نیز کمک میکرد تا زنده بمانند.
حتی کمتر با توجه به این واقعیت که لو یان یک فرد نسبتاً درستکار بود و حتی بیش از یک ماه پس از پایان جهان، او خیلی از شخصیت خود منحرف نشده بود، با وضعیت قبلی او به عنوان رئیس پلیس، جلوگیری از مشکل آسانتر خواهد بود.
با این حال، کمک به یک فرد برای ایجاد یک خط خونی متفاوت بود. در صورت پیوستن او به بای زهمین، لو یان میدانست که صرف نظر از اینکه دولت بهبود یابد یا نه، آنها باید در آینده با یکدیگر روبرو شوند.
هنگامی که قایق به راه افتاد، تنها در صورت وقوع طوفان یا غرق شدن در فراموشی در تاریکی بیپایان، میتواند تمام تلاش خود را بکند تا پوست اقیانوس را به خود بگیرد.
«این… این تصمیم خیلی سختیه.» لو یان نتوانست لبخند تلخی نزند و سرش را تکان داد در حالی که بدنش آهی از خستگی بیرون داد.
واقعاً آسان نبود... او هیچ چیز در مورد مرد جوان روبرویش نمیدانست، چطور ممکن است چنین تصمیمی به این راحتی باشد؟ گویا این کافی نبود، لو یان واضح بود که اگر در اینجا اشتباه کند، دو سرنوشت در انتظار اوست.
۱) زندگی آبرومندانه تحت حمایت جناح بای زهمین، اما بدون هیچ قدرتی در دستان او. این همچنین به این معنی بود که اگر گروه بای زهمین خود را در مشکل میدیدند، آنها فقط یک روح تکامل یافته بودند که کمی قویتر از یک انسان معمولی بودند و به احتمال زیاد توانایی محافظت از دختر مورد علاقه خود را نداشت.
علاوه بر موارد ذکر شده، در مورد فرضی که بای زهمین قبلاً موفق به تأسیس یک سلسله در چین شده بود، لو یان احتمالاً تا پایان عمر از قبول نکردن پیشنهاد او در زمانی که در دست او بود پشیمان بود.
۲) سرنوشت دوم طبیعتاً نابودی بود. چیزی جز مرگ وجود نداشت، زیرا دولت چین در مورد خائنان یا علیه کسانی که شورش میکردند، یک دولت بسیار سختگیر بود.
شانگوان ناگهان گفت.
«یعنی...» لو یان با تعجب به او نگاه کرد و منتظر کلمات بعدی او بود.
چشمان شانگوان از کنجکاوی برق زد و به آرامی گفت: «طبیعیه که شک داشته باشی بعد از همه، تو هنوز چیزی در مورد ما نمیدونی و قدرت گروه ما رو نمیفهمی. اما اگه کمی بهت فرصت داده بشه احتمالا تصمیم گیری برای تو آسونتر میشه. نظرت چیه؟»
بای زهمین چیزی در این مورد نگفته، به این معنی که او نیز فکر میکند این ایده خوبی است.
لو یان در مورد آن فکر کرد و پس از مدتی متوجه شد که اگرچه ممکن است در صورت تصمیم به پیوستن از آن زمان به این سو رفتار خوبی نداشته باشد، بای زهمین و گروهش قبلاً کل کمپ شمالی را کنترل کرده بودند، او همچنین میدانست که کمپ شمالی امنترین اردوگاه است.
لو یان با نگاهی به دخترش که کنارش نشسته بود و با نگرانی به او نگاه میکرد، سرانجام تصمیم گرفت به جای اینکه همه چیز را از دست بدهد، خطر از دست دادن بخشی از قدرت و اعتباری را که ممکن بود در صورت پیوستن به آن داشته باشد، از دست بدهد.
«پس بیا به پیشنهاد تو عمل کنیم، خانم شانگوان.» لو یان دندان هایش را به هم ف...
کتابهای تصادفی



