جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 277
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۷۷ - رحمی در کار نیست
صحبت از عدالت حتی در گذشته هم دشوار بود. معنای کلمه عدالت از فردی به فرد دیگر بسته به سبک زندگی، تربیت دوران کودکی و همچنین تجربیات خود در طول سالها میتوانست متفاوت باشد. بنابراین، بسیار دشوار بود که دقیقاً بگوییم چه چیزی منصفانه و چه چیزی عادلانه است.
با این حال، یک ایده کلی تقریبی از عدالت وجود داشت که حتی با متفاوت بودن عقیده افراد، باز هم ماهیت آن خیلی فرقی با باور و عقیده دیگران نداشت.
واضح است که کانگرونگ منصف نبود، زیرا او نه تنها بخشی از معامله و قرار خود با دیگران را شکسته و لغو کرده بود، بلکه حتی با وجود اینکه بسیاری از مردم بیگناه از گرسنگی مرده بودند، بیتوجه دست روی دست گذاشته و مرگشان را تماشا کرده بود.
با این حجم غذا در اینجا، بای زهمین و بقیه مطمئن بودند که زندگی همه میتواند بهبود زیادی پیدا کند. این بدان معنا نبود که کانگرونگ مجبور خواهد بود تا غذا را رایگان بذل و بخشش کند، بلکه او میتوانست موقعیتهای کاری مختلفی را ایجاد کند و بازماندگان در منطقه غرب بتوانند با زور بازوی خود امرار معاش کنند. با این حال، این اتفاق نیفتاده بود.
بای زهمین کانگرونگ را به خاطر اقداماتش سرزنش نمیکرد. در واقع او نیز چنین خودخواهیای را اشتباه نمیدانست. حتی خود او هم ذخیره غذای خودش را داشت که اجازه نمیداد کسی به آن دست بزند و بای زهمین میدانست که حتی اگر عدهای از گرسنگی بمیرند، غذای ذخیره شده مخصوص خودش را به کسی نمیبخشد.
زیرا اولویت اصلی برای او، بقای خودش بود. او خدایی قادر مطلق نبود که حاضر باشد خود را برای دیگران قربانی کند.
اگر میتوانست کمک کند، این کار را میکرد. اما فراتر از این نه. اگر کسی از بای زهمین میپرسید که آیا حاضر است برای یک انسان دیگر بمیرد، به سردی لبخند میزد و با تمام وجود به حرفش میخندید.
از این رو به واکنش دیگران توجه نکرد و به کانگرونگ نزدیک شد تا از بالا به او نگاه کند.
کانگرونگ فعلی کاملاً متفاوت از قبل بود. انگار تمام اعتماد به نفس و غرور و تکبر قبلیش مرده بود. موهای کم پشتش ژولیده و نگاهش در حالی که به زمین خیره شده بود مرده به نظر میرسید. به نظر نمیآمد که او متوجه اینجا آمدنشان شده باشد.
شگفتانگیز بود که در عرض ۱۲ ساعت یک انسان میتوانست دستخوش چنین دگرگونی عظیمی شود.
این نتیجه از دست دادن همه چیز بود و علاوه بر آن، قبل از زنجیر شدن به ستون مرکزی انبار، بای زهمین به او گفته بود که پسر محبوبش کانگ هونگ مدتها پیش مرده است.
بای زهمین او را صدا زد. هر دو دستش داخل جیب شلوارش نشسته و حالتش بیتفاوت بود انگار به سنگ کوچکی نگاه میکرد و نه یک انسان.
با این حال، به نظر میرسید کانگرونگ به او گوش نمیداد زیرا حالت او تغییری نکرد و همچنان به همان نقطه خیره مانده بود.
بای زهمین آهی کشید. قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، خنجری را که برای خودش در کارگاه ساخته بود را بیرون آورد و با آن ضربهای به کانگرونگ زد.
«آخخخ!!!» خون روی زمین پاشیده شد و بلافاصله پس از آن فریاد گوش خراشی در اتاق پیچید.
لو شیائویو با شنیدن فریاد دردناکی شبیه به صدای یک روح، به شدت لرزید و وقتی به پایین نگاه کرد از دیدن یکی از انگشتان دست راست کانگرونگ روی زمین که کاملاً از دست او جدا شده بود، شگفتزده شد.
به نظر میرسید کانگرونگ با درد از خواب بیدار شده و حالا به بالا نگاه میکرد. چشمانش به سمت داخل فرو رفته و حلقههای سیاه بزرگی زیر چشمهایش خودنمایی میکرد و حقیقتا شبیه به روحی شیطانی به نظر میرسید بهخصوص که با چشمانی پر از رگهای خونی قرمز به بای زهمین خیره شده و به نظر میرسید هر لحظه ممکن است از خشم فوران کند.
به نظر میرسید که بای زهمین چندان به خشم یا درد اهمیت نمیدهد، زیرا همچنان بیتفاوت بود و گفت: «مهمات و اسلحههات رو کجا نگه میداری؟»
کانگرون...
کتابهای تصادفی


