جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 280
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
۲۸۰ کسانی که حرف دل خود را نمیفهمند، رنج میبرند
فقط شنیدن حرفهای اوانجلین برای بای زهمین کافی بود تا همه چیز را در مورد آنچه اتفاق افتاده بود بفهمد پس نیازی به توضیح بیشتر نبود. اوانجلین به عنوان قاتلی که از گوش دادن و فرمانبرداری از دستورات کانگرونگ و لو یان امتناع میکرد، نوعی تهدید و خاری سخت در چشم صاحبان قدرت پایگاه محسوب میشد. هیچ کس نمیدانست که چه زمانی ممکنست سایه او مخفیانه به اتاق خوابشان وارد شده و در حین خواب گلوی آنها را با خنجرش پاره کند.
در گذشته، یک فرد تکاملیافته قدرتمند سطح ۲۰ که میتوانست دهها زامبی را به طور همزمان بهتنهایی کنترل کند نیز توسط اوانجلین کشته شده بود. این موضوع باعث عصبانیت یکی از مقامات پایگاه شده و او به چند سرباز دستور داد تا اوانجلین را محاصره کنند و او را به هر قیمتی که شده بکشند. متأسفانه برای او اما، اوانجلین قویتر از حد انتظارش بود و توانست از محاصره فرار کند.
روز بعد هم جسد آن فرمانده در تخت و در کنار معشوقشاش پیدا شد. گلوی هر دوی آنها بریدگی ظریفی داشت و چشمانشان کاملا باز بود. از آن زمان تاکنون همه از این قاتل جوان و زیبا میترسیده و از او تنفر داشتند.
اوانجلین میدانست که هیچکس چشم دیدن او و قدرت ندارد و همه او را یک وحشی میدانند، بنابراین چارهای جز این نداشت که در مکانهای دورافتادهای زندگی کند که شرایط چندان مناسبی نداشت. او با قدرتی که داشت باید در ویلایی مجلل زندگی میکرد، اما با توجه به شرایط و کارهایی که انجام داده بود، امکان انجام چنین چیزی وجود نداشت.
این قاتل دورگهی جوان برای جلوگیری از استفاده شدن کودکان بر علیه خودش، فقط توانست تا بچهها را در محیط بیرونی منطقه غربی که خطرناکترین مکان و با کمترین میزان محافظت بود، پنهان کند.
این کودکان تنها با تلاش مداوم او برای بیرون آمدن و کشف دنیای بیرون و همچنین به خطر انداختن جان خود برای شکار موجودات مختلف بود که میتوانستند خوب غذا بخورند و لباس تمیز بپوشند. برای این کودکان آسیبپذیر، کودکانی که طی ماه گذشته عزیزانشان را به روشهای مختلف از دست داده بودند و زندگیشان عملاً جلوی چشمانشان فرو ریخته بود، اوانجلین تنها کسی بود که میتوانستند به آن اعتماد کنند و تنها پناهگاه روحی آنها محسوب میشد.
بای زهمین به کیسههای غذا و ساکهای کوچک با چند لباس در دست بچهها نگاه کرد و آهی از ته دلش کشید.
چه کسی فکرش را میکرد که این زن جوان واقعاً چنین قلب گرم و مهربانی داشته باشد؟ اغلب نمیتوان آدمها را براساس ظاهرشان قضاوت کرد اما آیا این نمونه بارز آن نبود؟ چشمان اوانجلین ممکن بود سرد، خشن و پر شده از روح یک قاتل باشد، اما او یکی از معدود افرادی در این دنیا بود که تمام تلاش خود را برای کمک به کسانی که خودشان نمیتوانستند برای خود کاری بکنند، انجام میداد.
«خداروشکر که اون زمان نکشتمش.» چنین فکری به طور خودکار در ذهن بای زهمین در حالی که لب هایش را کمی به هم فشار میداد، خطور کرد.
«باشه. من بهتون یه ویلا میدم که بتونید بچهها رو اونجا نگه دارید.» بعد با آرامش سرش را تکان و ادامه داد: «با این حال، بهتره زیاد به زندگی توی اون ویلا وابسته نشید چون نمیتونید برای طولانی مدت اونجا زندگی کنید.»
او با اخم کوچکی پاسخ داد: «چرا؟»
او فکر نمیکرد که ویلا برای شخصی مانند بای زهمین ارزشی داشته باشد، زیرا خانههای خالی و بی استفاده زیادی در اطراف وجود داشت و حتی در قسمت شرقی پایگاه خانههای مجلل منتظر ساکنان جدیدشان بود. بنابراین باید دلیل مهمتری برای گفتن چنین سخنانی وجود داشته باشد.
بای زهمین به اتاق نشیمن اشاره کرد و اوانجلین معنای او را فهمید. قبل از...
کتابهای تصادفی

