جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 282
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۲ - احساسات غیر قابل کنترل لیلیث
باد به آرامی میوزید، اما به نظر میرسید که آن نسیم از خود قطب جنوب میآمد، جایی که دمای هوا اصلا مثل بهار نبود. برگهای درختان، با شبنم غروب خیس شدند، چون خورشید از دوردست شروع به پایین و پایین رفتن کرد، تا اینکه نور آن دیگر به رنگ زرد دیده نشد و در افق دور، به رنگ مایل به نارنجی درآمد.
وسط جنگلی که به نظر خالی از حیات انسانی بود، گهگاه صدای غرش چندین جانور در اعماق شنیده میشد که ضعیف ترهایی را که تازه شروع به تکامل با سرعت خیلی کمتری کرده بودند، وحشتزده میکرد.
ترق!!!
انفجاری شدید این تعادل خفیف را به هم زد و همه غرشها برای لحظهای ناپدید شدند، گویی موجوداتی که در قلمرو خود در قسمتهای داخلی جنگل پنهان شده بودند، متوجه چیزی شدند.
زمین به شدت میلرزید، درختان به هر سویی پرتاب می شدند، تکههای چوب و برگهای خرد شده در سراسر زمین به لرزش درآمده و پراکنده بودند در حالی که گرد و غبار به آسمان بلند میشد و ابر ضخیمی را در زمین تشکیل میداد که به نظر میرسید میخواست تمام راه نور را مسدود کند.
در محوطهای در جنگل، مرد جوانی روبروی دهانهای ایستاده بود که قطر آن حدود سیصد متر بود و عمق آن در لبهها نیم متر و در وسط آن به چهار متر میرسید.
این مرد جوان، لباس سنتی به تن نداشت، در عوض یک زره عجیب و غریب به سیاهی آسمان شبی بدون ستاره و مهتاب پوشیده بود. دست راست او قبضه شمشیری را گرفته که حتی از بدنش بلندتر است در حالی که شمشیر بزرگ با نوک در زمین فرو رفته.
.
در وسط گودال، اگر با دقت نگاه می کردی، می شد تکههای استخوان شکسته، لکههای خونی که آشفته روی زمین پاشیده شده، گوشت تکهتکهشده به اندازههای مختلف، پوستهای ترک خورده، سنگهای کوبیده شده در خاک و غیره را مشاهده کرد.
چهره مرد جوان را می شد بسیار جذاب دانست. با این حال، سمت چپ صورتش، درست زیر چشم و تا بینی، لکه خون بزرگی وجود داشت که به او هیبتی تقریبا تهدیدآمیز میداد، که در ارتباط با چشمان تیره و سردش، مانع از نزدیک شدن هر دختری به او می شد، در حالی که تمام وجودش مملو از هالهای بسیار کشنده بود.
مرد جوان، آرام به سمت مرکز گودال رفت. صدای چکمه هایش در میان سکوت مرگباری که منطقه را فراگرفته بود، طنین انداز شد، و قبل از برداشتن یک تخته سنگ کوچک سبز روشن، روی زمین چمپاتمه زد.
«حداقل من یه سنگ روح مرتبه یک به دست آوردم... همه چیز به آشغال تبدیل شد.» مرد جوان آهی آهسته کشید و برخاست.
درست زمانی که مرد جوان قصد داشت به عمق جنگل برود، رادیو نظامی ای که داخل کیف کوچکی به کمرش بسته بود به صدا در آمد و صدای شیرین اما سردی از آنجا شنید:
«تیم پیشرو به تازگی به دهکده آغازین رسیده.»
مرد جوان قبل از برداشتن رادیو لحظهای سکوت کرد و آرام پاسخ داد: «که اینطور. من پنج دقیقه دیگه می رسم اونجا.»
طرف مقابل پاسخی نداد، و در عوض، رادیو صدای ضعیفی شبیه امواج درهم برهم تلویزیون موقعی که کانالها درست کار نمیکردند قبل از اینکه دوباره ارتباط قطع شود، تولید کرد. یعنی طرف مقابل بعد از ارسال پیام، ارتباطش قطع شد.
«برادر کوچولو زهمین، می خوای سریع حرکت کنی؟»
شبحی چند متر جلوتر از مرد جوان ظاهر شد و او با صدای آرامی که دارای حس طبیعی خاصی بود اما خطرات پنهان بیشماری داشت، پرسید.
بای زهمین به سوی منبع صدا نگاه کرد و لیلیث را دید که روی ...
کتابهای تصادفی

