جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 285
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۵ – بالاترین سطح اعتماد؟
بای زهمین یکهو موضوع چالش بیهوشی برای یک روز کامل را به یاد آورد و به آن اشاره کرد: «بگذریم، نکته مهمی که یادم رفت بگم اینه که بعد از خوردن میوه تا ۲۴ ساعت بیهوش میشید. چون مانا در داخل بدن، کمی ناپایدار میشه و سعی میکنه خودش رو به طور طبیعی با مهارت های به دست اومده و به نوعی خارج از رکورد روح وفق بده.»
چهره نانگونگ یی برای لحظه ای تغییر کرد و سپس به آرامش رسید: «حالا که اینطوره، فکر کنم باید به شما تکیه کنم که تو این مدت از من مراقبت کنید.»
«نگران نباش، تا زمانی که بیدار بشی تو اتاقت میمونم.» نانگونگ لینگشین اولین کسی بود که پاسخ داد، چون او تنها شخص از خویشاوندان خونی او بود، پس طبیعی است.
بای زهمین به آرامی سر تکان داد. «باشه، فقط میوه رو تو اتاقت بخور.»
«البته» نانگونگ یی بلند شد و آماده رفتن شد. «من از خیلی وقت پیش منتظر رسیدن فردا هستم تا بتونم اون مهارت رو دریافت کنم. یه جورایی فکر کنم از زمانی که نوجوان بودم هاهاها!»
.
انگار که او نگران مورد حمله قرار گرفتن نبود در حالی که هنوز به طور کامل محافظت نشده است، که از یک نقطه نظر بسیار منطقی بود. اول از همه، اگر دشمن میخواست به او آسیب برساند، ابتدا باید از محاصره تکامل دهنده های قدرتمند روح و همچنین بای زهمین قدرتمند و وحشتناک عبور کند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، نانگونگ یی میداند که حتی اگر بیدار هم باشد، هیچ امکانی برای زنده بودن ندارد، برای همین زیاد نگران نبود.
نانگونگ یی حتی در مورد حمله یکی از افراد جناح خودش به او، فکر نمی کرد. اگر او نمیتوانست به افرادی که هر روز دوشادوش در کنار آنها میجنگید و قرار بود در آینده با آنها جنگهای زیادی انجام دهد اعتماد کند، پس فقط یک مسئله قبل خنجر زدن به او وجود دارد، آن هم این است که چه زمانی اتفاق می افتد.
شاید این افکار کسی باشد که تسلیم سرنوشت است، اما از نظر منطقی و عینی هم معقول به نظر میرسید.
پس از اینکه نانگونگ یی به همراه خواهرش نانگونگ لینگشین به اتاقش برگشت، تا از او به مدت ۲۴ ساعت که از هوش می رود محافظت کند، اتاق برای لحظهای ساکت شد تا اینکه بای زهمین بالاخره به شوانگوان بینگ شو نگاه کرد.
بالاخره تعارف کرد و دستش را در حالی که کف دستش رو به بالا بود به جلو برد: «میتونی میوه دوم رو برداری.»
درست بالای دستش میوه کوچک قرمز رنگی به اندازه ناخن انسان بود و هرچند بسیار خوشمزه به نظر میرسید، اما بای زهمین می دانست که فریب بزرگی است زیرا ترش تر از لیمو است.
شانگوان بینگ شو به کف دست باز او خیره شد، به طور خاصی و با حالتی ناخوانا به میوه قرمز خیره شد. بالاخره پس از چند ثانیه سکوت نگاهش را پس گرفت و مستقیم در چشمان بای زهمین نگاه کرد و با کنجکاوی گفت: «چرا به من میوه میدی؟ من هنوز قبول نکردم به تو ملحق بشم، فراموش کردی؟ اون میوه نشون دهنده یه مهارت فعال مرتبه دوم قدرتمند در بالاترین سطح هست که به نوبه خودش به معنای تولد یه تکامل دهنده قدرتمند روح هست. نمیترسی تهش تصمیم بگیرم به جناح دیگه ای ملحق بشم یا حتی تصمیم بگیرم جناح خودم رو تاسیس کنم؟»
بای زهمین بیتفاوت به حرفهای او خندید. در حالی که سؤال های این زن زیبای مو نقرهای خیلی منطقی بود و در واقع شک او قابل قبول بود، او فقط یه شخص ناظر نبود.
او با خونسردی پاسخ داد: «از روز اول آخرالزمان، بحث و اختلاف نظر زیادی با هم داشتیم. حتی همین حالا...
کتابهای تصادفی

