جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 290
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۰ - یکی از قویترین قطعات آسمان در جهان
یک قطعه آسمانی دارای قدرت زیادی بود که کاربر خود را به سطح بسیار بالاتری از موجودات همسطح خودش منتقل میکرد و حتی به آنها توانایی مبارزه با موجودات فراتر از خودش را میداد. بنابراین، موجودی که نه یک، بلکه دو قطعه از این قطعات را کنترل میکرد تا چه اندازه قدرتمند تلقی میشد؟ بای زهمین محدوده قدرت لیلیث را نمیدانست اما با این حرف متوجه شد که که اگر لیلیث واقعاً دارای یک قطعه آسمانی دیگر نیز هست، شکی وجود ندارد که مطمئناً باید یکی از ترسناکترین موجودات تمام جهان باشد.
وقتی لیلیث سؤالی را که از او پرسید را شنید، برای لحظهای مات و مبهوت ماند زیرا نمیتوانست بفهمد او چگونه به این نتیجه رسیده است. با این حال، او به زودی متوجه اشتباه خود شد، یک اشتباه کوچک که تا زمانی که فرد به اندازه کافی توجه کند، میتوانست به راحتی متوجه آن شود و هر کسی که سطح خاصی از هوش باشد متوجه خواهد شد که این کلمات چه معنایی دارند.
با استفاده از لفظ «اولین قطعه» درواقع این منظور را منتقل میکرد که دومین قطعهای نیز وجود دارد. لیلیث که متوجه اشتباه خودش شد، نتوانست لبخند تلخی در خفا نزده و دهان لقش را سرزنش نکند. با این حال، او در چشمان بای زهمین نگاه کرد و در حالی که آه میکشید سرش را تکان داد، «متاسفم، اما نمیتونم اون یکی قطعه رو همونطور که اراده نامه اسکادی رو بهت نشون دادم، نشون بدم.»
او نمیتوانست این کار را انجام دهد زیرا در آینده مشکلاتی برایش ایجاد میکرد. در واقع، همه چیز برای همه بسیار پیچیدهتر میشد. بنابراین، او فقط میتوانست عذرخواهی کند، حتی اگر بای زهمین را بهخاطر جواب ندادنش ناراحت میکرد.
با این حال، بای زهمین طبیعتاً اصلاً ناراحت نشد. حتی اگر لیلیث به هیچ یک از سؤالات او پاسخ نمیداد، باز هم امکان نداشت که ناراحت شود، اگرچه میتوانست مقداری روی حرفهایش محتاطتر شود. هر کسی رازهایی با خود داشت که علاقهای به فاش کردنشان نداشت و این قضیه برای خودش هم صدق میکرد.
علاوه بر این، لیلیث نه تنها اعتراف کرد که در حال حاضر بیش از یک قطعه آسمانی دارد، بلکه با درایت به او نشان داد که تعدادشان دو عددست.
«اوه، اینطوری نیست که بخوام حتما ببینمش. نگرانش نباش.» بای زهمین قبل از اینکه آهی بکشد و به آسمان پرستاره نگاه کرد و دستش را تکان داد، «اما بازم... تو واقعاً فوقالعادهای. هنوز ۱۰۰ سالت هم نشده و با این حال به مرتبه شیشم رسیدی و دوتا هم قطعه آسمانی با خودت داری.»
«همف، حتی اگه ازم تعریف بکنی هم من به تو چیزی نمیدم.» لیلیث قبل از اینکه با لبخند به او نگاه کرد، شوخیکنان گفت: «در ضمن نمیخوای بدونی چرا گفتم دو مورد از شرایط بهدست آوردن قطعه آسمانی از قبل تکمیل شده و نمیخواد روشون زمان بذاری؟»
«... خوب شد که اشاره کردی، تقریبا این قسمتش رو فراموش کرده بودم.» بای زهمین با کمی انتظار سری تکان داد و صبورانه منتظر پاسخ شد.
لیلیث با خونسردی توضیح داد: «در واقع، برای به دست آوردن یک قطعه آسمانی، به تأیید شخص موردنظر هم نیاز داری وگرنه حتی اگه همه چالشهای مشخص شده رو هم کنار بزنی، بازم نمیتونی اون اراده و یا یادگار رو تصاحب کنی. درواقع اینم یکی دیگه از دلایل اصلیایه که خیلی از موجودات برتر جرأت نمیکنن دنبال قطعههای آسمانی برن چرا که ممکنه بعد از کلی تلاش و فداکاری بازم نتونی نظر صاحب قطعه رو جلب کنی و انجامش یه حرکت خیلی ریسکیه.»
وقتی بای زهمین با شنیدن این حرفها میخواست قضیه را کامل فراموش کند. تصور اینکه که با خطرات بیشماری روبرو شده و بارها در آستانه مرگ بجنگد، سختیهای زیادی را پشت سر بگذارد و در آخر هم صاحب اصلی قطعه او را لایق تصاحبش نداند، باعث میشد بخواهد از عصبانیت فریاد بزند.
شاید فقط کسانی که تشنه قدرت بودند یا واقعاً هیچ انتخاب ...
کتابهای تصادفی

