جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 293
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۳ – گرمایی کوچک در دل سرما
پس از بازگشت به ویلایش در کمپ شمالی، بای زهمین به برخی خدمتکاران دستور داد تا شروع به آماده سازی شام امروز کنند. سپس خود به حمام بزرگ و مجلل واقع در طبقه اول ویلا رفت و وارد آب شد.
«آخیش...به این میگن زندگی...» او نتوانست جلوی نفس عمیقی که از روی رضایت و احساس خوشایندی که حاصل تماس آب گرم با بدنش و ماساژ حباب ها روی بخش بخش بدن او بود را بگیرد.
علیرغم اینکه بای زهمین حتی میتوانست بی خوابی را برای مدت طولانی حتی برای یک ماه تحمل کند و ۳۰ ساعت بدون خوابیدن برای او چندان چالش برانگیز نبود، در هر صورت این کار خیلی توصیه نمی شد.
هنگامی که بدن حداقل چند ساعت خواب روزانه نداشته باشد ناخودآگاه، واکنش های مغز به میزان قابل توجهی از چند میلی ثانیه تا چندین ثانیه بسته به میزان خستگی انباشته شده در بدن، کند میشود .
علاوه بر آن، دید شخص به تدریج تار شده و مشکلاتی در زمینه بینایی برای او ایجاد میشود.
در گذشته، چند ثانیه تاخیر در واکنش جز در شرایطی خاص تاثیر چندانی بر زندگی افراد نداشت اما در این دنیای جدید که مرگ افراد به اندازه هوایی که هر روز تنفس میکنند طبیعی بود این کار فرق چندانی با خود کشی نداشت.
در نبردی که در آن زنده ماندن در برابر دشمنی با قدرت مشابه یا برتر، تضمین نشده بود، حتی کوچک ترین تاخیری در واکنش به معنای مرگ بود. بنابراین، بای زهمین علیرغم تواناییهایش ترجیح میداد همیشه حداقل سه یا چهار ساعت در روز بخوابد. اگر چه این میزان کافی نبود، اما به اندازه کافی خوب بود که ذهن او را در وضعیت نسبتاً خوبی نگه دارد.
فرسودگی جسمی و فرسودگی ذهنی، ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند اما در عین حال کاملاً متفاوت بودند.
بای زهمین با بهرهگیری از صدای آرامش بخش و دلنشین جاری شدن آب، همراه با قلقل آرام حباب ها، درست مانند نخستین شبی که فرمادهی حزب کانگرونگ را بر عهده گرفت، دوباره در حمام به خواب رفت.
حدود یک ساعت و نیم بعد، خدمتکاری از پشت در به آرامی در زد و محترمانه نام او را صدا زد. این امر به طور خودکار، بای زهمین را از خواب بیدار کرد، زیرا او هرگز به طور کامل به خواب عمیق فرو نمیرفت، ذهن او همیشه آماده و بیدار بود و غیر ممکن بود که ۱۰۰٪ استراحت کند.
در واقع، بهترین استراحت کاملی که داشت، زمانی بود که تمام شب را در آغ&وش لیلیث خوابیده بود. آن تنها شبی در بیش از یک ماه بود که توانست عمیق و بدون ترس از چیزی بخوابد. انگار میتوانست احساس کند تمام نگرانیها و بارهایی که او را پشت سرش کشیده بود، بدون هیچ اثری ناپدید شده اند.
پس از پوشیدن لباس های راحت، بای زهمین به اتاق ناهارخوری رفت، جایی که چند نفر دور میزی که با انواعی از غذاهای داغ و لذیذی که عمدتاً ازگوشت های مختلفی که به روش های مختلفی طبخ شده بودند و باعث شده بود طعم غذا ها متنوع تر باشد، نشسته بودند.
نانگونگ یی، نانگونگ لینگشین، ایوانجلین و شانگوان از روی ادب منتظر بای زهمین بودند. پس از نشستن او، همه آنها شروع به پذیرایی از خود کردند و از غذاهای لذیذی که خدمتکاران با مهارت آشپزی که بهطور مداوم در حال پیشرفت برای آنها آماده کرده بودند، لذت بردند.
بچههای کوچکی که اوانجلین به آنها برخورد کرده بود، در حال حاضر در آشپزخانه در کنار شیانگ فنگ و خدمتکاران مشغول غذا خوردن بودند.
از آنجایی که آنها بچههای کوچکی بودند که به زودی دوباره تحت آموزش قرار میگرفتند، آموزشی که نسبت به گذشته متفاوت است. بنابراین برای آنها خوب نبود که اینقدر به افرادی نزدیک باشند که عملاً شبانه روز بدون حتی یک اس...
کتابهای تصادفی
