جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 294
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۴ - تمرین شبانه در رختخواب یا در جنگل؟
برخلاف بای زهمین که فکرش حسابی درگیر این موضوع بود، طرف مقابل، شانگوان بینگ شو، خیلی درباره آن فکر نکرد، فقط لبخند زد و از حرف زدن دست کشید و فکر کرد که احتمالا کلمات لازم نیستند.
از اول هم، نه بای زهمین و نه شانگوان افرادی نبودند که زیاد صحبت کنند. هر دو بیشتر ترجیح میدادند از طریق اعمال، خود را نشان دهند، زیرا کلمات اغلب به سرعت باد به فراموشی سپرده می شوند و معنای خود را از دست می دهند.
بعد از شام، هر یک به اتاقهای خود بازگشتند.
تنها چیزی که برای بای زهمین کمی عجیب به نظر رسید این بود که درست قبل از اینکه شانگوان وارد اتاقش شود، برای یک یا دو ثانیه به او نگاه کرد و سپس پشت در چوبی اتاقش ناپدید شد.
با این حال، پس از اینکه در مورد آن بیشتر فکر کرد و متوجه مقصود نگاه او شد نتوانست جلوی لبخند تلخ پنهانی خود را بگیرد.
هنگامی که وارد اتاقش شد، چیزی که با آن مواجه شد منظره ای بود که می توانست هر مردی... نه، شاید هر موجود زنده ای را دیوانه کند.
زیباترین زنی که او تا به حال در زندگی خود دیده بود، لباس خوابی عروسکی به رنگ قرمزِ خونی پوشیده بود که چیز زیادی برای تخیل باقی نمیگذاشت. خوشبختانه یا متأسفانه، مدل لباس به گونه ای بود که مقداری پوشیده بود و روی شکم و قسمت های خصوصی بدن آن را میپوشاند، در غیر این صورت مقاومت دربرار آن غیر ممکن بود.
«لیلیث، تو...» بای زهمین واقعاً نمیدانست با او چه کند و در نهایت نتوانست جلوی اه کشیدنش را بگیرد.
«چیه، دیگه نمیخوای با من بخوابی؟» و درست مانند بچه ها به شکل بامزه ای لب هایش را جمع کرد به آرامی روی تشک تخت پرید که باعث شد به دنبال بالا پایین شدن تشک تخت، بدن او نیز به بالا و پایین حرکت کند.
با این منظره، کدام مردی بود که دوست نداشت با چنین زنی بخوابد؟
با این حال، بای زهمین سرش را تکان داد و به آرامی گفت: «امشب اینجا نمیخوابم.»
«اوه؟» لیلیث با تعجب به او نگاه کرد و با تعجب پرسید: «پس میخوای چی کار کنی؟»
بای زهمین در حالی که به سمت رختکن داخل اتاق خواب میرفت تا زره خود را بردارد کوتاه پاسخ داد:«تمرین»
لیلیث در حالی که کمی سرش را به طرفی کج کرده بود و باعث شده بود موهای تیره بلندش روی ملحفههای سفید تخت جاری شود و تضاد شدیدی بین سیاه و سفید ایجاد کند پرسید:«تمرین؟»
بای زهمین شروع به پوشیدن زره کرد و با خونسردی پاسخ داد: « میخوام با مهارت دستکاری جاذبه تمرین کنم و در عین حال از فرصت جذب نیروی روح موجودات دیگه استفاده کنم.»
«متوجهام» لیلیث سرش را بلند کرد تا به لامپی که نور سفید ضعیفی را از خود منتشر میکرد نگاه کند و با صدای بلندی فکر کرد:«هرچند که تو این مهارت رو از یه موجود رده پایین که اسمشو یادم نمیاد گرفتی اما در هر صورت، با اینکه تو با نحوه کارکرد این مهارت آشنایی، اما استفاده کردن از اون توی مبارزه فرق میکنه.»
«درسته» بای زهمین سرش را به نشانه موافقت تکان داد و در نهایت زره خود را پوشید. برگشت و به آن نگاه کرد و با لبخند ملایمی روی صورتش گفت:«میتونیم بگیم درحال حاضر، از لحاظ تئوری همه چیزو میدونم اما هیچ تجربه عملی از استفاده از اون ندارم.»
لیلیث سری به نشانه موافقت تکان داد و با حالتی بسیار جدی گفت:«درسته، اصولاً مثل اتاق خوابه؛ تو ممکنه بدونی رابطه چیه و ایدههای زیادی در مورد نحوه انجام اون داشته باشی اما وقتی با یک زن تو تخت خوابی، موضوع کاملاً متفاوته... با یه جلسه آموزشی سریع چطوری؟»
...کتابهای تصادفی
